بخش ۱۹ - یاری کردن شمع پروانه را در عشق
نهنگ شوق چون طوفان برآوردخرد را کشتی طاقت فرو برد
چنان بحر محبت گشت حوشانکه شمعش ز آتش دل خاست طوفان
چو شد تیزاب تیغ عشق حاصلنمودش جوهر آیینه دل
چو موم از آتش دل نرم گرددبجان پروانه را سرگرم گردد
چنانش سوز او در دل اثر کردکه از سرگرمی و تندی بدر کرد
چو دید او را به مهر خویش صادقبر او مجنون چو لیلی گشت عاشق
گذشت از ناز و او را یار خود کردنیاز عاشق آخر کار خود کرد
کسی داند که دارد سوز داغیکه دل بر دل همیدارد چراغی
ولی پاکان چو شمع دلفروزندکه نور از هم فرا گیرند و سوزند
دلا، گاهی وصال شمع یابیکه چون پروانه رخ ز آتش نتابی
چونگریزی به جور از آشناییبیابی ز آشنایی روشنایی
چو موسی زاتش فرعون نگریختهم از آتش چراغ دل برانگیخت
ندیدم عاشقی در عشق صادقکه در عشقش نشد معشوق عاشق
اگر معشوق جوری می نمایدترا در عشق خود می آزماید
دل پروانه گر از داغ ریشستجگر سوزی و داغ شمع بیش است
گرش داغی بود بر سینه بلبلبود صد داغ هم بر سینه گل
میان عاشق و معشوق رازی استکه گر این سوزد او را هم گدازیست
بپای یار اگر خاری درآیدز عاشق ناله زاری برآید
وگر عاشق خورد تیری دل دوستبدرد آید چو خود در سینه اوست
دل پروانه چون میسوخت از دردبجان شمع سوز او اثر کرد
چنان شمعش بدل آتش برافروختکه در پروانه چون میدید میسوخت
بدو گفتا که ای پروانه مستبسوز و زاریم بردی دل از دست
ترا هر چند در جور آزمودمفزون شد اعتقاد از آنچه بودم
مرا مهر تو در دل جا گرفتهز جانم آتشی بالا گرفته
من اینسان گرم مهری کز تو بینمبمیرم بیتو گر روزی نشینم
مبادم زندگی آنروز روزیکه بی رویت کنم مجلس فروزی
مرا هرجا نشانی تا بمیرماز آنجا پای رفتن برنگیرم
چو شد سوز غمت راز نهانمزبان برم گر آید بر زبانم
نیاید بر زبان از عشق رازمگر از تن پاره برداری به گازم
به تیغم گر جدا گردد سر از تنبه مهرت تیز تر گردد دل من
قسم خوردم که هر جا روی آریمرا هم باشد آنجا روی یاری
همه جان و دل و تن از تو باشمتو از من باشی و من از تو باشم
دل مومی چو شمعش نرم گردیدمیان هر دو صحبت گرم گردید
در آن صحبت ز گرمی بی شکفتیچراغ از گرمی صحبت گرفتی
ز وصل هم عجب دلشاد بودندولی فارغ ز قصد باد بودند