گنج

شمارهٔ ۴ - ترکیب بند در مرثیه افضل الدین میرک گوید

وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)۳۷ بیت
آنان که ره بمنزل مقصود برده اندروزیکه زاده اند همانروز مرده اند
چون نقش تن ز خانه هستی ستردنی استایشان بدست خود رقم خود سترده اند
خوش وقت عارفان که نمیرند همچو خضرکاب بقا ز مشرب توحید خورده اند
آزاده همچو سر و ز عالم نه چون خساندل بسته همچو غنچه بیک مشت خرده اند
آنان که زنده دل نه بنور هدایتندگر آتشند جمله که چون یخ فسرده اند
سیل اجل در آمد و شیران ز جای بردروبه وشان خام طمع پا فشرده اند
تا هست و بود دشمن جان است روزگاربیچاره مردمی که بیارش شمرده اند
گریاریی زمانه بدمهر داشتیمهر جهانیان بجهان واگذاشتی
دنیا وفا بمردم دانا نمیکندخوش وقت آنکه میل بدنیا نمیکند
دنیا و هر چه هست در او دام و دانه استاو مرغ زیرک است که پروا نمیکند
آندم که یار گشت فلک تیغ میزندهرگز حیا نکرده و قطعا نمیکند
معشوقه ایست ناکس و بر جای اینجهانمرد آن بود که دل او جا نمیکند
زحمت مکش که کس نگشاید در بقاوین در بزور دست کسی وا نمیکند
گردهر ز هر جور به نیکان نمی دهدور چرخ قصد مردم دانا نمیکند
آن گنج رشد و مرشد حکمت پناه کووان بحر علم و مظهر لطف اله کو
سر رشته وجود کسی را بدست نیستجز واجب الوجود دگر چه هست نیست
ما شیشه ایم و سنگ اجل در کمین ماستواحسرتا که چاره بغیر از شکست نیست
در عالم خرابه نشستن هوس مکنبگذر ازین خرابه که جای نشست نیست
گردنکشی مکن که سری کی بلند شد؟کامروز زیر پای تو چون خاک پست نیست
شستی گشاده چرخ مشبک بگرد مایعنی تو ماهیی و گزیرت زشست نیست
آسوده از زمانه نه عاقل نه جاهل استجام مراد در کف هشیار و مست نیست
گردن بنه بهر چه رسید از زمانه اتکاینها بجز نصیبه روز الست نیست
گر موجب حیات دل زیرک آمدیکی این جفا به افضل دین میرک آمدی
جان جهانیان ز جهان شد دریغ ازوگنج وفا بخاک نهان شد دریغ ازو
آن روشنی دیده که بودی چراغ جمعاز دیده همچو برق یمان شد دریغ ازو
مادر میان تیرگی غم چنین اسیرشمع مراد ما ز میان شد دریغ ازو
عیسی دمی که بود روانبخش مردماندر زیر گل چو آب روان شد دریغ ازو
صاحبدلی که چشم وچراغ زمانه بودآخر بچشم زخم زمان شد دریغ ازو
آن یار محترم چو روان شد سوی عدمتاریخ رحلتش طلب از از یار محترم
یارب بفضل خود که بپاکان قرین کنشبا محرمان صدر نشین همنشین کنش
از بزم عیش همنفسان چون جدا افتاداز لطف خویش همنفس حور عین کنش
چون مرغ روحش از قفس تن پریده شدآسوده در حدیقه خلد برین کنش
در سایه لوای محمد در آورشیارب بآبروی نبی کاینچنین کنش
در روز حشر خرده مگیر از کرم بر اوحشری که میکنی ببزرگان دین کنش
کاری که کرده است نه در خورد آفرینعفو از کمال لطف جهان آفرین کنش
جز رحمت تو هیچ هنر دستگیر نیسترحمی نما و ختم عمل برهمین کنش
روحش همیشه از کرم خویش شاد کنعمر برادر و پسرانش زیاد کن