گنج

شمارهٔ ۱ - ترکیب بند در نعت حضرت رسالت و ایمه اثنا عشر

کس عزیز من نشد واقف بر اسرار خدایوسف مصری بود حیران بازار خدا
نور خورشیدی از شراری بنگری گر واقفیزانکه از هر ذره تابان است انوار خدا
بگذر از رنگ یقین و چون صبا بیرنگ شوگر گل توحید میجویی ز گلزار خدا
زامتحان لطف حق اندیشه کن و زغم منالدر مباز از اندکی غم لطف بسیار خدا
ما چه دریابیم ازو گر در میان نبود نبیطوطی هم صوت ما گویا بگفتار خدا
خاک ما را کی بود با بحر عزت رابطهگر نباشد مصطفی چون ابر رحمت واسطه
آنکه ذاتش شد سبب در نظم عالم مصطفاستفخر عالم آدم آمد فخر آدم مصطفاست
حرف حرف آمد رسل تا نامه پیغمبریختم بر مهر نبوت شد که خاتم مصطفاست
قصه جان بخشی عیسی بهل با مردگانکاین نفس جانبخش بر عیسی مریم مصطفاست
جز به انوار ولایت در نمی یابد کسیراز سر پوشیده حق را که محرم مصطفاست
شهر علم مصطفی را جز علی کس در نیافتکی چنان شهری کسی دریافت تا آن در نیافت
دیده عقل است محروم از کمال مرتضیکی درین آیینه میگنجد مثال مرتضی
جلوه کامل صفات الله را در ذات اوستشاهد خلق جمیل است و جمال مرتضی
دشمن ساقی کوثر را ز دوزخ بدترستاین که دارد داغ حسرت از زلال مرتضی
هم ملک هم شیر حق هم بحر دین هم فتح علمآدمی صورت نمی بندد مثال مرتضی
نامه اعمال ما ختم است بر توقیع لطفزانکه مهر مرتضی داریم و آل مرتضی
سینه پر علم حیدر بحر مالامال بودگوهر شبیر و شبر شاهد احوال بود
گر فلک واقف شدی از تلخی کام حسنآنچنان زهری کجا میریخت در کام حسن
جز نکویی از نکو چیزی نمیآید پدیدلاجرم خلق حسن ظاهر کند نام حسن
خرقه ظاهر مبین چون گل که زیر جامه داشتخار خار از خرقه پشمینه اندام حسن
آستانش کعبه قدس است زان خیل ملکمیپرد همچون کبوتر بر دو بام حسن
کس بگفتن در نیابد تلخی از آشام زهرهم حسین تشنه لب داند در آشام حسن
محنت درد حسن هر چند دلها خون ازوستتلخی لب تشنگیهای حسین افزون ازوست
چون ز عالم تشنه لب شد سرو آزاد حسینکار ما از گریه سقایی است بریاد حسین
گر بجز تسلیم بودی چاره تقدیر حقچشمها در تیغ کردی تیغ فولاد حسین
آفتابی چون نبی ماه تمامی چون علیشد قران هر دو یکجا بهر ایجاد حسین
آبروی چون حسینی بهر آبی ریختندآه اگر نستاند از ایشان فلک داد حسین
کوری آنکس که تیغ ظلم زد بر خاندانتا قیامت خواهد افزون گشت اولاد حسین
گر حسین تشنه لب را جان ز محنت سوختندماند ازو شمعی که صد عالم چراغ افروختند
بسکه پر شد اشک چون باران زین العابدینناودان خون شد از دامان زین العابدین
کشتی نوح است لطف خاندان ورنی جهانگم شدی در اشک چون طوفان زین العابدین
آدم آل عبا خوانند او را زانکه هسترونق آدم ز فرزندان، زین العابدین
دیده یعقوب کز هجران یوسف بسته شدهجر او وصلی است از هجران زین العابدین
آتشش در جان فتد هر کس که خندد همچو شمعبا وجود دیده گریان زین العابدین
چشم زین العابدین را گر فراق و گریه کاستقره العینی که دارد او چراغ دیده هاست
روشنی بخش فلک روی چو ماه باقرستسرمه چشم ملک گردی ز راه باقرست
آنچنان بحری کجا گنجه درین میدان تنگسینه اهل یقین آرامگاه باقرست
باوجود بارگاه اوست قندیلی فلکبلکه قندیلی ازو در بارگاه باقرست
نور فرزندان او باز از جهان ظلمت ز دوددر حقیقت نور ایمان در پناه باقرست
بحربی پایان باقررا دو عالم قطره ییستجعفر صادق درین دعوی گواه باقرست
چشم باقر نور حق از مطلع غیبش دمیددر شب قدری که نور صادق از جیبش دمید
قبله اهل حقیقت جعفر صادق بودمفتی شرع و طریقت جعفر صادق بود
ایکه از فر هما عزت طلب داری بیاکان همای اوج عزت جعفر صادق بود
بررخ دنیا که میخوانند خلقش سوی خودآنکه برزد دست همت جعفر صادق بود
موسی کاظم دلیل آمد که بر خلق خداآیتی از فضل و رحمت جعفر صادق بود
گرچه جعفر برد ازین گرداب غم چشم تریماند ازو بحری که در هر گوشه دارد گوهری
صبح انوار هدایت موسی کاظم بودمخزن سر ولایت موسی کاظم بود
ظلمها بردی و خوردی خشم و کردی مردمیاینچنین محض عنایت موسی کاظم بود
آن گلستان ولایت کز نسیم او دمیدگلبنی در هر ولایت موسی کاظم بود
عقل در تفسیر آیات کمالش کی رسیدکایتی در صد روایت موسی کاظم بود
آفتابی چون علی موسی الرضا را در وجودمشرق صبح سعادت موسی کاظم بود
گرچه گوهرها ز صلب موسی کاظم چکیدگوهری آمد که صد دریا از آن شد ناپدید
کعبه اهل صفا روی علی موسی الرضاستکعبه راهم روی دل سوی علی موسی الرضاست
یک طواف کوی او هفتاد حج آمد ولیهر قدم یک معبه در کوی علی موسی الرضاست
تحفه صوری که میگویند جان خواهد دمیددر صباح حشر یک موی علی موسی الرضاست
آنکه دروی میزند صد کعبه دست اعتصامحلقه های جعد گیسوی علی موسی الرضاست
هم تقی سر دلش داند کز آن سرچشمه استکان نه دل بحری بپهلوی علی موسی الرضاست
گر علی موسی الرضا نورش بود و اصل زدوستشبچراغی چون تقی دارد که نور روز ازوست
قاف سیمرغ حقیقت هستی و بود تقی استقاف تا قاف جهان در سایه جود تقی است
کعبه سودش کی کند هر کس کزو درمانده استکی شود مقبول حق هر کس که مردود تقی است
نیست مقصود تقی جز آنکه مقصود حق استلاجرم حق میکند آنرا که مقصود تقی است
گشت طالع آفتاب دولت از دامان اودولت جاوید گویا بخت مسعود تقی است
شد تقی زین ظلمت و دامان جان افشاند ازووز نقی سرچشمه آب حیاتی ماند ازو
چون برآمد اختر خورشید تاثیر نقیصد جهان بگرفت انوار جهانگیر نقی
کرد خواب واپسین ناکرده تعبیرش درستیوسف اندر خواب کی دیده ست تعبیر نقی
کی توانستی چنان آزاد و فارغ زیستنگر نبودی مهر گردون بنده پیر نقی
غلغل افتد در فلک از بسکه در جوش آوردحلقه ذکر ملک تسبیح و تکبیر نقی
کی عیان میشد چو سر کنت کنزا مخفیاگر نه ذات عسگری میداد تشهیر نقی
گر نقی را پایه شاهی جدا از لشگرستعسگری لشکر کش اقبال او تا محشرست
چهره مقصود چون زیر نقاب عسکری استمشرق و مغرب منور ز آفتاب عسکری است
با وجود عسکری گو چشمه حیوان مباشبحر او یک قطره از چشم پر آب عسکری است
کی تواند با رکابش ماه نو پهلو زندزانکه شاه تخت گردون در رکاب عسکری است
گرچه بر گردون نیفکند از کرم چشم عتابلرزه بر خورشید از بیم عتاب عسکری است
یوسف جان عاقبت خواهد ز جیبی سر زدنوانکه میزیبد بدین دولت جناب عسکری است
عسکری در راه حق ضایع نماند رنج اوعاقبت نقد دو عالم سر زند از گنج او
مژده باد ای اهل دل کاینک ظهور مهدی استظلمت عالم ز حد شد وقت نور مهدی است
در چنین ظلمی که عالم سر بسر ظلمت گرفتآنکه آتش در زند تیغ غیور مهدی است
داد مظلومان ز جور ظالمان گرشه ندادماجرای ما و ایشان در ظهور مهدی است
مرکب اندر زین و خلق استاده او در صبر وقتعقل حیران مانده در ذات صبور مهدی است
نامه فرمان که حکم آدم و خاتم دروستحکم آن منشور در حکم امور مهدی است
اینچنین نوری که بر افلاک سر خواهد کشیدهم ز جیب اهل بیت مصطفی خواهد دمید
بر گدایان چون فتد فرهمای اهل بیتپادشاه است آنکه میگردد گدای اهل بیت
ذره بردن بر فلک خورشید راد انی که چیستمی کشد در چشم خاک پاک پای اهل بیت
عقل قدر سنگ و گوهر هر دو داند بیش و کمکعبه گر لاف صفا زد با صفای اهل بیت
اهل بیت مصطفا گر قدر خود ظاهر کنندعالمی دیگر بباید از برای اهل بیت
جنبش باد صبا هر لحظه میدانی که چیستطایر جان میزند پر در هوای اهل بیت
چشمه آب بقا یابی ز ظلمات فناگر فنای خویش جویی در بقای اهل بیت
عاقبت چون بیوفایی با تو خواهد کرد عمربهتر آن باشد که میری در وفای اهل بیت
یارب از انعام عام اهل بیتش شاد کناهلی مسکین که میگوید دعای اهل بیت
نظم او کز محکمی حبل المتین خواندش خردختم آن حبل المتین شد بر دعای اهل بیت
تا ابد نور علی چون مهر و مه تابنده بادبر سر ما سایه آل علی پاینده باد