گنج

رباعیات

شمارهٔ ۱ایخواجه که فهم نکته سنج است تراشمارهٔ ۲از کسب کمال اگر ملال است تراشمارهٔ ۳ای همچو گهر در صدف سینه ماشمارهٔ ۴یارب سگ کوی مقبلی ساز مراشمارهٔ ۵یارب نظر لطف بسویم بگشاشمارهٔ ۶گر درد دل از غم حبیب است مراشمارهٔ ۷گر نیست کلید بخت در پنجه ماشمارهٔ ۸زان روز که آب و گل سرشتند مراشمارهٔ ۹تا زلف تو کرد در غم آغشته مراشمارهٔ ۱۰تا بلبل خویش یار گفته است مراشمارهٔ ۱۱تا چشم بود به جام جمشید تراشمارهٔ ۱۲ای کرده چو ذره حسرت اندوز مراشمارهٔ ۱۳ای گل که غم تو خار ره گشت مراشمارهٔ ۱۴ایمرغ چمن که کار عشقست تراشمارهٔ ۱۵شیرین دهنا، شکر لبا، تازه خطا،شمارهٔ ۱۶ای رفته و در دام بلا هشته مراشمارهٔ ۱۷ساقی دل من سوی تواش راه کجا؟شمارهٔ ۱۸ای تنگ شکر، دهن بگفتن بگشاشمارهٔ ۱۹عذرا بجفا اگر کشد وامق راشمارهٔ ۲۰هرچند ز غصه دل فکار است مراشمارهٔ ۲۱گر باده کشی مپوش و مستی بنماشمارهٔ ۲۲چون نافه از آن سرم فرو رفته بجیبشمارهٔ ۲۳گر سوخته نیستی در درد مکوبشمارهٔ ۲۴ما بنده پیریم سرا پا همه عیبشمارهٔ ۲۵مانیم چو غنچه سر فرو برده به جیبشمارهٔ ۲۶ما مست ره و هوای دل طبع فریبشمارهٔ ۲۷خوشباش که بر دوزخیان روز حسابشمارهٔ ۲۸اهلی تو مراد از لب دلبر مطلبشمارهٔ ۲۹خورشید سپهر بی زوالی عشق استشمارهٔ ۳۰صد خانه ز خوناب دلم ویران استشمارهٔ ۳۱آنکس که بخوبان لب خندان دادستشمارهٔ ۳۲آبی زدم مسیح یارت شده استشمارهٔ ۳۳هر دل که اسیر محنت اوست خوشستشمارهٔ ۳۴هر کس که ملامتی سرانجام وی استشمارهٔ ۳۵آنکس که خطا از کلک گهر بار نوشتشمارهٔ ۳۶از گلشن عیش جام مقصود که جست؟شمارهٔ ۳۷از جان منت فراغ اگر ایساقیستشمارهٔ ۳۸یاری که بصورت و بسیرت ملکیستشمارهٔ ۳۹دل مست بتان ز صورت چون مه اوستشمارهٔ ۴۰صیاد وشی که دام دل مجلس اوستشمارهٔ ۴۱ساقی بحیات خضر کس رهبر نیستشمارهٔ ۴۲ای مه که رخت آینه هر نظریستشمارهٔ ۴۳تا نرگس مست یار در قهر منستشمارهٔ ۴۴ما را سوی معشوق اگر میل و هواستشمارهٔ ۴۵گر در چمن از تو گفتگو خواهد رفتشمارهٔ ۴۶گر رند خراباتی و گر خلوتی استشمارهٔ ۴۷هر چند که فتنه در جهان عشق انداختشمارهٔ ۴۸با روی تو کآب زندگی از صافیستشمارهٔ ۴۹شیرین دهنی چون قندو لعلی چو نباتشمارهٔ ۵۰ای خفته بخواب غفلت اندر ظلماتشمارهٔ ۵۱اهلی شب عشق آن دل افروز گذشتشمارهٔ ۵۲این حسرت و غم که با من درویش استشمارهٔ ۵۳باز آتش من بلند آوازه شدستشمارهٔ ۵۴مجنون که ز بیم طعنه از خلق جداستشمارهٔ ۵۵آن بت که ز فرق تا قدم صنع خداستشمارهٔ ۵۶در مستی اگر کسی نکویا نه نکوستشمارهٔ ۵۷واقف ز شب سیاه این سوخته کیستشمارهٔ ۵۸اهلی همه عمر بت پرست ار چه بزیستشمارهٔ ۵۹گیرم که مرا هر سر مو یک قلم استشمارهٔ ۶۰یاد تو حریف من دیوانه بس استشمارهٔ ۶۱من پیرم اگر کشته شوم از ستمتشمارهٔ ۶۲در ملک جهان حیات جاوید یکیستشمارهٔ ۶۳عمریست که میرود دل اندر ره دوستشمارهٔ ۶۴بی بختم و دست و دل ز اندیشه تهیستشمارهٔ ۶۵ای برهمن آن عارض چون لاله پرستشمارهٔ ۶۶می نوش که آنکه کعبه کردست و کنشتشمارهٔ ۶۷سامان دل از بی سر و سامانی ماستشمارهٔ ۶۸در نزد حکیم مس هم از جنس طلاستشمارهٔ ۶۹در دیده عقل عاشقی سوختن استشمارهٔ ۷۰عشق آب حیات و خضر فرح فالستشمارهٔ ۷۱هر چند که صیت شعرم « ظ » آفاق شنفتشمارهٔ ۷۲عشق است که آرزوی جان همه اوستشمارهٔ ۷۳آن شاهد شوخ بین که نغزی عجبستشمارهٔ ۷۴پروانه صفت سوز دلم پنهان استشمارهٔ ۷۵سبز شکرین که نیشکر بندهٔ اوستشمارهٔ ۷۶ای گل که رخ ترا صفایی عجبستشمارهٔ ۷۷ای غایت هر هنر که در آدم هستشمارهٔ ۷۸آن غمزده ام که زهر غم نوش منستشمارهٔ ۷۹ای آنکه در تو قبله اهل وفاستشمارهٔ ۸۰عمرست شبی که با حریف طربیستشمارهٔ ۸۱در وادی عشق کز صفت بیرونستشمارهٔ ۸۲گردون طبق از بلندی همت بستشمارهٔ ۸۳آنکس که ز حسن او جلوه گرستشمارهٔ ۸۴آن بت که خراب او سامریستشمارهٔ ۸۵آنی که دم مسیح یارت شده استشمارهٔ ۸۶بیمارم و هر کس که ببالین منستشمارهٔ ۸۷خورشید مرا بنیکبختان نگه استشمارهٔ ۸۸ای سرو که هرگز نبود درد و غمتشمارهٔ ۸۹بد مهری چرخ بی وفا معلومستشمارهٔ ۹۰گر روی بخاک مالیم عین وفاستشمارهٔ ۹۱ساقی که طبیب درد مشتاقی ماستشمارهٔ ۹۲ناید نفسم از دل غمساز درستشمارهٔ ۹۳دنیا به اساس و نعمت و برگ خوش استشمارهٔ ۹۴اهلی هنر و معرفت آموختنی استشمارهٔ ۹۵هر سوخته پخته کی بود در ره دوستشمارهٔ ۹۶در مذهب عشق مست و مستوره یکیستشمارهٔ ۹۷جان یک نفس است و عمر مرغ قفس استشمارهٔ ۹۸در آینه خاطرت از هر که شکی استشمارهٔ ۹۹زاهد، به رخ آن مه چو نگاه افکندتشمارهٔ ۱۰۰بهتر ز کمال عشق جانپرور چیستشمارهٔ ۱۰۱اهلی که هزار بلبل از وی خجل استشمارهٔ ۱۰۲عاشق که غمی در دل آگاه ویستشمارهٔ ۱۰۳جز محنت و غصه حاصل دنیا چیستشمارهٔ ۱۰۴عالم که چو چشم باز کردی هیچستشمارهٔ ۱۰۵شهدی همه نیش است و در او نوش کم استشمارهٔ ۱۰۶این عالم بی وفا ندانیم که چیستشمارهٔ ۱۰۷امروز که دوران فلکت با تو نکوستشمارهٔ ۱۰۸تا کی زغمت دو دیده تر خواهد گشتشمارهٔ ۱۰۹ای میوه سر درختی باغ بهشتشمارهٔ ۱۱۰هر چند که عاشقی دل افکارتر استشمارهٔ ۱۱۱عمرم که بگفتگو درین خانه گذشتشمارهٔ ۱۱۲زینگونه که عمر من درویش گذشتشمارهٔ ۱۱۳در مذهب عاشقان که رمزی دگرستشمارهٔ ۱۱۴باز آ که نماند بی توام تاب حیاتشمارهٔ ۱۱۵ما صاف دلیم و کار دشمن دغلیستشمارهٔ ۱۱۶یارب تو شکسته مرا ساز درستشمارهٔ ۱۱۷از جام کرم قسمت هر کس دوریستشمارهٔ ۱۱۸مجنون چه اگر تشنه بحسن لیلی استشمارهٔ ۱۱۹گر آدم و گر فرشته گر دیو و پری استشمارهٔ ۱۲۰عارف بجز از عارف آگاه کجاستشمارهٔ ۱۲۱جان دو جهان ز شخص من در سخنستشمارهٔ ۱۲۲یک گربه ده و بصد « همی » منصرف استشمارهٔ ۱۲۳پامال شود بفتنه هر مال که هستشمارهٔ ۱۲۴کشتیست دو کون و ما تماشا گر کشتشمارهٔ ۱۲۵مقصود خدا ز خلق اسرار دل استشمارهٔ ۱۲۶بی صبر نصیب کس در این مایده نیستشمارهٔ ۱۲۷در غیبت بیگنه یکی پرده در استشمارهٔ ۱۲۸بخشش نبود جز صفت حضرت دوستشمارهٔ ۱۲۹آن نیست هنر که خانه پر گنج و زرستشمارهٔ ۱۳۰آنکس نعمش زیاده باشد همه وقتشمارهٔ ۱۳۱ممسک بجهان به بیش و کم محرومستشمارهٔ ۱۳۲با خلق اگر غرض نباشد سخنتشمارهٔ ۱۳۳آنرا که هنر نباشد و پایه بختشمارهٔ ۱۳۴ای دانش خود گشته هنر در نظرتشمارهٔ ۱۳۵در باغ می از نیک و بد مردم مستشمارهٔ ۱۳۶غیر از ره عیش گرچه دلخواهی نیستشمارهٔ ۱۳۷ای خفته که راه بیخودی پیشه تستشمارهٔ ۱۳۸هر تازه خطی که بهر زو با تو یکیستشمارهٔ ۱۳۹شهوت ضررش مگو که حالی پیداستشمارهٔ ۱۴۰وصلت نه بنسبت و به بختی که بداستشمارهٔ ۱۴۱آخر ز جهان غرقه بخون باید رفتشمارهٔ ۱۴۲با ظلمت مرگ برق جان را چه ثباتشمارهٔ ۱۴۳ای مست فرح که ساغرت هست بدستشمارهٔ ۱۴۴برخاست میان بسته دلم چابک و چستشمارهٔ ۱۴۵چو پیر شدی لذت دوران هیچستشمارهٔ ۱۴۶خوش آنکه بخلقش سربازاری نیستشمارهٔ ۱۴۷من گنجم اگر خرابیم آیین استشمارهٔ ۱۴۸ای با تو عدم وجود هر چیز که هستشمارهٔ ۱۴۹آسوده در لطف حق از هر سوریستشمارهٔ ۱۵۰خوشباش که بنده گر نکویانه نکوستشمارهٔ ۱۵۱احمد سبب وجود آدم شده استشمارهٔ ۱۵۲تخمیر نبوت و ولایت ازلی استشمارهٔ ۱۵۳مفتاح در گنج جهان نادعلی استشمارهٔ ۱۵۴کس سر خدا بی نبی الله نیافتشمارهٔ ۱۵۵آن بنده حق لطف ازل شامل اوستشمارهٔ ۱۵۶خوش وقت شهیدی که بخون خفت و برفتشمارهٔ ۱۵۷از آل علی هر چه ترا دل باشدشمارهٔ ۱۵۸« والتین » به حسن قسم ز معبود غنی استشمارهٔ ۱۵۹صید حرم دل همگی نور و صفاستشمارهٔ ۱۶۰هر چند که کار شیخ بر نیکو عملیستشمارهٔ ۱۶۱اهلی اگرت آرزوی آب بقاستشمارهٔ ۱۶۲اهلی که نظر یافته از آل عباستشمارهٔ ۱۶۳هر جا که مزار و مرقد آل عباستشمارهٔ ۱۶۴خواهی بگذری چابک و چستشمارهٔ ۱۶۵ای دیو هوس رفته ترا در رگ و پوستشمارهٔ ۱۶۶آدم که جبلی از قضا زلت اوستشمارهٔ ۱۶۷هر سجده که میکنی پی خدمت دوستشمارهٔ ۱۶۸شیریست درنده نفس سرکش که تراستشمارهٔ ۱۶۹ایطالب کعبه گر ترا میل صفاستشمارهٔ ۱۷۰ایزد که بکعبه کرد حکم سفرتشمارهٔ ۱۷۱آن چار کتاب حق که آمد ز نخستشمارهٔ ۱۷۲بر چرخ قدم نهی به سعی و حرکتشمارهٔ ۱۷۳آنرا که شرف ز صحبت همنفسی استشمارهٔ ۱۷۴ایزد که برحمت نظری سوی تو داشتشمارهٔ ۱۷۵جوری ز زمانه بر بد اندیش نرفتشمارهٔ ۱۷۶کج دست که در مال کسانش نظر استشمارهٔ ۱۷۷فرزند که بی حیا و شرم و ادب استشمارهٔ ۱۷۸برخیز که بخت در سبب ساختن استشمارهٔ ۱۷۹دردی کش عشق جمله صافی بین استشمارهٔ ۱۸۰اکنون که بهار عمر در نشو و نماستشمارهٔ ۱۸۱پیش تو مرا شرم و حیا خواهد کشتشمارهٔ ۱۸۲شیر از که از آب و هوا خلدوش استشمارهٔ ۱۸۳گر کار جهان ز غصه بی تاری نیستشمارهٔ ۱۸۴خنجر بکف تو کز صفا رم زده استشمارهٔ ۱۸۵جز هجر نصیب عاشق بیدل چیستشمارهٔ ۱۸۶گردر تر و خشک دهر گشتی همه هیچشمارهٔ ۱۸۷عیش و طرب جهان فانی همه هیچشمارهٔ ۱۸۸مست می وصل او اگر شیر بودشمارهٔ ۱۸۹منعم همه مال و کسب زر میداندشمارهٔ ۱۹۰زاهد زورع بر سر هر شی نرسدشمارهٔ ۱۹۱هر چند که نیشکر دلاویز بودشمارهٔ ۱۹۲از کوشش من بمن نوایی نرسدشمارهٔ ۱۹۳هرگز فلکم باده رخشان ندهدشمارهٔ ۱۹۴عشق ار پی زینت و هنر میسوزد « کذا »شمارهٔ ۱۹۵تا کی رطب لبت باغیار رسدشمارهٔ ۱۹۶زاهد که اساس دین برونق طلبدشمارهٔ ۱۹۷گردون که ازو هر چه دلم خواست نشدشمارهٔ ۱۹۸کی ره سوی عشق عقل آگاه بردشمارهٔ ۱۹۹آسیب نهان به خرمن ما نرسدشمارهٔ ۲۰۰عاشق ز غم تو کی دهان باز کندشمارهٔ ۲۰۱گر یار نه آنچنان نماید که بودشمارهٔ ۲۰۲هر چند لب تو شربت نوش بودشمارهٔ ۲۰۳هر چند که صبح عیش ما کم بدمدشمارهٔ ۲۰۴رنگی که سرشگ من ز حسرت داردشمارهٔ ۲۰۵با همچو منی که همسخن خواهد بودشمارهٔ ۲۰۶ای کز گل روی تو رخم زرد بودشمارهٔ ۲۰۷چون یار برون از دل پر خون نشودشمارهٔ ۲۰۸برخیز که وصل ساقی از کف برودشمارهٔ ۲۰۹اهلی که ز سودای بتان سود ندیدشمارهٔ ۲۱۰عاشق نه که از می دل راحت داردشمارهٔ ۲۱۱ای آمده از عدم سوی ملک وجودشمارهٔ ۲۱۲تا تیغ بر استخوان ز جورت نرسیدشمارهٔ ۲۱۳رسوایی ما ز تنگدستی خیزدشمارهٔ ۲۱۴دردی که دوای او قضا را نرسدشمارهٔ ۲۱۵خوشباش که غم کلید شادی باشدشمارهٔ ۲۱۶صد عاشق اگر کشته ز بیداد بودشمارهٔ ۲۱۷گر پیش تو سر ز کشتن افتد به سجودشمارهٔ ۲۱۸شوخی که چو سرو ناز دلکش باشدشمارهٔ ۲۱۹زان گرد گنه بذیل عشاق رسدشمارهٔ ۲۲۰بس دور مشو که عمر بس بیتو مبادشمارهٔ ۲۲۱گر عشق بنای جان ز بنیاد بردشمارهٔ ۲۲۲خوش آنکه دمی زمانه یارم باشدشمارهٔ ۲۲۳تا خنده زنان لبت به بستان آمدشمارهٔ ۲۲۴تا کی ستمت بر دل نا شاد رسدشمارهٔ ۲۲۵هر کس که به دقن بدندان نگزیدشمارهٔ ۲۲۶ایساقی جان که جای فدای تو بودشمارهٔ ۲۲۷گر دل ز غبار غم درون پاک کندشمارهٔ ۲۲۸در عشق تو کس جز رخ زردش نرسدشمارهٔ ۲۲۹می خور که حیات جاودانت بدهندشمارهٔ ۲۳۰چشم بد کس بچشم مستت نرسدشمارهٔ ۲۳۱گر حسن چون حسن شیرین ننمودشمارهٔ ۲۳۲زان چشم سیه که دل سیه میگرددشمارهٔ ۲۳۳تا دست بود در وفا خواهم زدشمارهٔ ۲۳۴هر چند دلم بوصل فایز نشودشمارهٔ ۲۳۵هر چند دلم زعشق آزار کشیدشمارهٔ ۲۳۶طالب که دلش در پی مطلوب بودشمارهٔ ۲۳۷گاهیم بعشق و مستی آموخته اندشمارهٔ ۲۳۸در آتش پدر نگاه لیلی چون کردشمارهٔ ۲۳۹تا کی غم دل عاشق بی بخت خوردشمارهٔ ۲۴۰تا چند چنین عهد شکن خواهی بودشمارهٔ ۲۴۱خاک قدم تو نافه چین ارزدشمارهٔ ۲۴۲آمد غم دل که آب آدم ببردشمارهٔ ۲۴۳آنشمع دمی ز چشم روشن نرودشمارهٔ ۲۴۴آنی که حسد مه از صفای تو بردشمارهٔ ۲۴۵گر سینه ما چاک ز نظاره بودشمارهٔ ۲۴۶مشتاق تو فردوس برین را چکندشمارهٔ ۲۴۷می خور که فلک نقد بقا میدزددشمارهٔ ۲۴۸هر که سگ تست بر دری ننشیندشمارهٔ ۲۴۹ما را شب هجر او آید چه شود؟شمارهٔ ۲۵۰در هجر تو خلق از سر و سامان شده اندشمارهٔ ۲۵۱از دل چو دمی غم تو بیرون نرودشمارهٔ ۲۵۲آنرا که مراد از در امید دهندشمارهٔ ۲۵۳طاوس اگر بجلوه پر باز کندشمارهٔ ۲۵۴آن شمع دمی ز چشم روشن نرودشمارهٔ ۲۵۵هر دل که درو مهر کسی ریش کندشمارهٔ ۲۵۶تا دل غم جان داشت بدلبر نرسیدشمارهٔ ۲۵۷در هودج عشق عقل واپس نرسدشمارهٔ ۲۵۸گاهم ره بتخانه نکو می‌آیدشمارهٔ ۲۵۹دل کز تو پریچهره مشوش باشدشمارهٔ ۲۶۰کس نیست که کشته ایماه نشدشمارهٔ ۲۶۱دل آینه دار ترک و تاجیک بودشمارهٔ ۲۶۲اهلی که ره علم و هنر میسپردشمارهٔ ۲۶۳هر کو غم آنسرو سرافراز خریدشمارهٔ ۲۶۴گر کشته شویم بر تو باری نرسدشمارهٔ ۲۶۵هرگاه که شمع قامتم میسوزدشمارهٔ ۲۶۶هرگز دلم از عشق پشیمان نشودشمارهٔ ۲۶۷بر چرخ نه هر ستاره یی زهره بودشمارهٔ ۲۶۸عیش و طرب از مایه هستی خیزدشمارهٔ ۲۶۹ایسرو سهی هر که هوای تو کندشمارهٔ ۲۷۰در بحر غم تو عالمی جان دادندشمارهٔ ۲۷۱ای جان جهان تن تو را درد مبادشمارهٔ ۲۷۲عشقت که زغم رشته جانم گسلدشمارهٔ ۲۷۳آن تنگ دهن که غنچه حیرانش شدشمارهٔ ۲۷۴جان بهر غمست و بیغم امکان نبودشمارهٔ ۲۷۵آنسرو قدان که گلرخ و ماه وشندشمارهٔ ۲۷۶در عشق اساس چاره کردن نبودشمارهٔ ۲۷۷یارب دل کس جز از تو خرم نشودشمارهٔ ۲۷۸از هر چه در این دایره موجود بودشمارهٔ ۲۷۹آن جو که بریده گشت از چشمه خودشمارهٔ ۲۸۰با آنکه زبان کلید هر کار بودشمارهٔ ۲۸۱طایر صفتان بخلق زوری نگنندشمارهٔ ۲۸۲اهلی بسخن کشت تو خرمن نشودشمارهٔ ۲۸۳روز غم اگر بکوتهی میگرددشمارهٔ ۲۸۴خر نیست کسی که از جهان ناز خردشمارهٔ ۲۸۵اکسیر نظر ورای تعلیم بودشمارهٔ ۲۸۶آسوده بود هر که کم آزار بودشمارهٔ ۲۸۷با خلق خدا نمیتوان غوغا کردشمارهٔ ۲۸۸آنان که اساس کار بر خلق نهندشمارهٔ ۲۸۹هر سخت سخن که تلخگویی داردشمارهٔ ۲۹۰هر ذره که صبر یار خود خواهد کردشمارهٔ ۲۹۱مستی که ندامت از شرابش باشدشمارهٔ ۲۹۲تا ظلمت محنت بنهایت نرسدشمارهٔ ۲۹۳هر صحبت مستیی خماری داردشمارهٔ ۲۹۴آنان که بخلق از ره معنی نگرندشمارهٔ ۲۹۵عاقل ز حسود خود حذر خواهد کردشمارهٔ ۲۹۶این مدعیان کی بشکایت ارزندشمارهٔ ۲۹۷خاکی که چو گرد گرد درها گرددشمارهٔ ۲۹۸نو کیسه که همچو غنچه زرناک شودشمارهٔ ۲۹۹گر پیش سخی شب زر گردون باشدشمارهٔ ۳۰۰درویش سخی را همه کس یار بودشمارهٔ ۳۰۱آن خواجه گرش گاه بخرمن نقتدشمارهٔ ۳۰۲از بخل درین سرا کسی میر نشدشمارهٔ ۳۰۳تعظیم خسان به جا و مسکن باشدشمارهٔ ۳۰۴سهل است که مرد گوشه یی بگزیندشمارهٔ ۳۰۵هر بیخردی که نخوتش کار بودشمارهٔ ۳۰۶آدم ز ادب فرشته اطوار بودشمارهٔ ۳۰۷آنانکه به بند زینت و زیب تنندشمارهٔ ۳۰۸مردم همه جوهری و صاحب نظرندشمارهٔ ۳۰۹می را که خمار در کمین است چه سودشمارهٔ ۳۱۰گر عمر بکار می کنی حیف بودشمارهٔ ۳۱۱می باده‌فروش داد و زر می‌طلبدشمارهٔ ۳۱۲ای پیر شکسته توبه سست نهادشمارهٔ ۳۱۳گر رخش هوای دل اسیرت نبودشمارهٔ ۳۱۴در روی جوانان نظری می‌بایدشمارهٔ ۳۱۵شهوت نهلی که چون شرابت ببردشمارهٔ ۳۱۶کس در پی آزار دل افکار مبادشمارهٔ ۳۱۷آدم که بعشق محرم یار بودشمارهٔ ۳۱۸عاشق که همیشه وصل یارش باشدشمارهٔ ۳۱۹خوش گفت پدر مرا کسی مرد بودشمارهٔ ۳۲۰آنانکه بخوبی زنان مینازندشمارهٔ ۳۲۱دست تو بشاهدان عالم نرسدشمارهٔ ۳۲۲آدم که نتش سرای ویران باشدشمارهٔ ۳۲۳دردا که رسید پیری و داد نویدشمارهٔ ۳۲۴این غره عمر عاقبت سلخ شودشمارهٔ ۳۲۵آن خواجه که خانه را بکهگل اندودشمارهٔ ۳۲۶هر چند که خصم کینه ور میباشدشمارهٔ ۳۲۷گردون که همیشه خاطر آزار بودشمارهٔ ۳۲۸گلزار جهان که غیر خارش نبودشمارهٔ ۳۲۹پیری که ز خستگی تنش تاب خوردشمارهٔ ۳۳۰گردون تن ما چه خانه جان میکردشمارهٔ ۳۳۱هر چیز که نوبهار و نوبر باشدشمارهٔ ۳۳۲بیگانه وشی که دیر دیرش بینندشمارهٔ ۳۳۳تا کار بخلقت نفتد یار تو اندشمارهٔ ۳۳۴فریاد که عمر رفت و حرمان بفزودشمارهٔ ۳۳۵نقش سخنم بنقش نقاش بودشمارهٔ ۳۳۶من نقد درستم نه مس روی اندودشمارهٔ ۳۳۷تا رهزن خواب در سرایت نبردشمارهٔ ۳۳۸عمر تو اگر بخواب غفلت گذردشمارهٔ ۳۳۹هر چیز که در علم تو معلوم بودشمارهٔ ۳۴۰پروانه تر از شمع روشن طلبدشمارهٔ ۳۴۱مست تو کسی بود که چون آه کندشمارهٔ ۳۴۲هر چیز که در جهان نمودی داردشمارهٔ ۳۴۳در راه حق انبیا چو انجم گشتندشمارهٔ ۳۴۴از بس که دلم پیام او می‌شنودشمارهٔ ۳۴۵از آل علی هر چه ترا دل باشدشمارهٔ ۳۴۶بر مهر علی خوش نفسان میجوشندشمارهٔ ۳۴۷ما را ز حسین تشنه چون یاد آیدشمارهٔ ۳۴۸با علم خدا عین یقین میبایدشمارهٔ ۳۴۹هر چند به حکمت شده یی فرد و وحیدشمارهٔ ۳۵۰گر خرقه عارفان بصد چاک بودشمارهٔ ۳۵۱هر جانوری که در جهان باشد و بودشمارهٔ ۳۵۲گر مال خدا دهی تباهی ببردشمارهٔ ۳۵۳افراط طعام هر که غمناک کندشمارهٔ ۳۵۴صایم بود آنکه خاطری شاد کندشمارهٔ ۳۵۵حج یافت کس کزو کس آزار ندیدشمارهٔ ۳۵۶زنهار مگو فرشته امکان نبودشمارهٔ ۳۵۷انوار فرشته از فلک میتابدشمارهٔ ۳۵۸گر تن ز فروغ روح وامانده شودشمارهٔ ۳۵۹گر کوزه تن سفال در یوزه شودشمارهٔ ۳۶۰آنانکه ز شاخ بخت برخوردارندشمارهٔ ۳۶۱بیگانه وشی با من دیوانه چه سودشمارهٔ ۳۶۲مرد آن نبود که چشمش آلوده بودشمارهٔ ۳۶۳تا پیر و معلم از تو خرم نشودشمارهٔ ۳۶۴در راه طلب کسی بجایی برسدشمارهٔ ۳۶۵بر علم و هنر گرچه کسش دق نرسدشمارهٔ ۳۶۶آنرا که خیال دلفروزی باشدشمارهٔ ۳۶۷با صاحب حسن دیده حس باشدشمارهٔ ۳۶۸از مستی شد ملک نگون خواهد بودشمارهٔ ۳۶۹سلطان که خراج بر رعیت فکندشمارهٔ ۳۷۰باید دل شه بعفو خواهان باشدشمارهٔ ۳۷۱بی تجربه به هر کی با یکی یار شودشمارهٔ ۳۷۲جز سرو قدان که مردم از ناز کشندشمارهٔ ۳۷۳از بنده هنر ارادت شاه بودشمارهٔ ۳۷۴ظالم بقیامت اعتقادش نبودشمارهٔ ۳۷۵گویم سخنی اگر ترا هوش بودشمارهٔ ۳۷۶زن را که بجام عیش دستی باشدشمارهٔ ۳۷۷فرخنده سعادتی که معبود دهدشمارهٔ ۳۷۸فرزند تو بهتر آنکه خود رو نبودشمارهٔ ۳۷۹پرسید کسی که آخر آیا چه شودشمارهٔ ۳۸۰شیخ است بر آن که کار خود نیک کندشمارهٔ ۳۸۱شیراز که کس درو هنر نپذیردشمارهٔ ۳۸۲شیراز که گل درو بصد لون بودشمارهٔ ۳۸۳هر کس که بوقت عقد زن نار خریدشمارهٔ ۳۸۴مرغی که ز بند غم گشادش باشدشمارهٔ ۳۸۵هر چند که دل بوصل دادیم نشدشمارهٔ ۳۸۶هر کس که نه سر بپای دلدار نهدشمارهٔ ۳۸۷ای تازه جوان بیا و پیری بنگرشمارهٔ ۳۸۸آورد پری از گل من باد خبرشمارهٔ ۳۸۹ایخواجه ز کف رسوم حکمت مگذارشمارهٔ ۳۹۰آمد سحری بخوابم آنشاخ شکرشمارهٔ ۳۹۱آنمه بجفا ز ما برید آخر کارشمارهٔ ۳۹۲رویت چمن است صد گل آورده ببارشمارهٔ ۳۹۳گر دم نزنم فسونه گویی کم گیرشمارهٔ ۳۹۴آنگل که غمش ز پادشاهی خوشترشمارهٔ ۳۹۵یارب تو ز چشم غیر مستورم دارشمارهٔ ۳۹۶یارب گنهم ببخش و عذرم بپذیرشمارهٔ ۳۹۷یارب تو مراد من غمناک بر آرشمارهٔ ۳۹۸گر راز دلت نگفته باشد بهترشمارهٔ ۳۹۹زنهار بغیبت از کسی نام مبرشمارهٔ ۴۰۰هر چند که تنگدستی ای شاخ بهارشمارهٔ ۴۰۱ای قطره آب از منی و ما بگذرشمارهٔ ۴۰۲ای مست حق از می مجازی بگذرشمارهٔ ۴۰۳هرچند بدلخواه رود ظاهر عمرشمارهٔ ۴۰۴مشنو که چو من عمر تباهیست دگرشمارهٔ ۴۰۵گه بر در کعبه ایم گه بر در دیرشمارهٔ ۴۰۶آنرا که اجل شکست پیمانه عمرشمارهٔ ۴۰۷زانگونه شوی زنده بتقدیر دگرشمارهٔ ۴۰۸از پرسش دوستان قدم باز مگیرشمارهٔ ۴۰۹آنکس که بخدمت تو تن کرد اسیرشمارهٔ ۴۱۰ای نخل جوان درین چمن با گل و خارشمارهٔ ۴۱۱حکمت ز ره دلیل و برهان آموزشمارهٔ ۴۱۲در ملک جهان چه دیدی از عمر درازشمارهٔ ۴۱۳در مهر علی کوش و در ایمان آویزشمارهٔ ۴۱۴آدم بطهارت و تمیز است عزیزشمارهٔ ۴۱۵عیدست بیا دل اسیری بنوازشمارهٔ ۴۱۶ساقی قدحی که شد در گلشن بازشمارهٔ ۴۱۷جان رفت و سر پریدنم نیست هنوزشمارهٔ ۴۱۸با فتنه عشق خوبرویان مستیزشمارهٔ ۴۱۹بگذر ز هوای شهوت و رغبت نفسشمارهٔ ۴۲۰من سوزنم و تو در مثل مغناطیسشمارهٔ ۴۲۱چو باده خوری مزن به بیهوده نفسشمارهٔ ۴۲۲ای مست وصال یار از اغیار بترسشمارهٔ ۴۲۳گاهی ز اسیران جگر ریش بپرسشمارهٔ ۴۲۴بیمار و جز تو یاریم نیست ز کسشمارهٔ ۴۲۵یارب خجلم چنان ز آلایش خویششمارهٔ ۴۲۶خاموش نشین و فتنه انگیز مباششمارهٔ ۴۲۷شهوت مپرست و بر بتان ناظر باششمارهٔ ۴۲۸دل همچو چراغ روغن از خون بودششمارهٔ ۴۲۹دوش از غم عمر رفته در منزل خویششمارهٔ ۴۳۰کسری که فلک بمعدلت پروردششمارهٔ ۴۳۱با خلق کرم کن و به آزار مکوششمارهٔ ۴۳۲فرزند نکو بر آر ای صاحب هششمارهٔ ۴۳۳آن قد چو سرو بین و روی چو مهششمارهٔ ۴۳۴عقل است کسی که شه برد فرمانششمارهٔ ۴۳۵گرخانه سیه زعشق او شد مخروششمارهٔ ۴۳۶تا کی نگرم بدیده روشن خویششمارهٔ ۴۳۷گر دوست نصیب ما نکردست فراغشمارهٔ ۴۳۸ایمه که ندارم از تو پروای چراغشمارهٔ ۴۳۹پیریم و فقیر و ناتوانیم و ضعیفشمارهٔ ۴۴۰دهقان چو بخاک افکند تخم ضعیفشمارهٔ ۴۴۱برخیز و طواف کعبه مشمار گزافشمارهٔ ۴۴۲گر بگسلی از لذت تن همچو ملکشمارهٔ ۴۴۳آدم به کریوه ایست در راه فلکشمارهٔ ۴۴۴اهلی که مرید تو بود پیر فلکشمارهٔ ۴۴۵فرزند بخوی و بوی خودساز بزرگشمارهٔ ۴۴۶در طور فنا چو موسی از خود بگسلشمارهٔ ۴۴۷شهوت چه حرام و چه حلال است وبالشمارهٔ ۴۴۸اهلی ز جهانیان چو مجنون بگسلشمارهٔ ۴۴۹زاد همه راه برگ و سازست ایدلشمارهٔ ۴۵۰فرزند تو شاخیست تر از اول حالشمارهٔ ۴۵۱ساقی من مست کی شوم همدم عقلشمارهٔ ۴۵۲ایسرو سهی درآ در آغوش چو گلشمارهٔ ۴۵۳اهلی در نظم و گوهر طبع فضولشمارهٔ ۴۵۴اهلی ز جهانیان چو مجنون بگسلشمارهٔ ۴۵۵ایمه که رخت گرفته صد خرده بگلشمارهٔ ۴۵۶من خود نرسم بوصل آنطرفه غزالشمارهٔ ۴۵۷یا رب گنه آلوده ز دنیا مبرمشمارهٔ ۴۵۸یا رب مهل اندر گنه اندوختنمشمارهٔ ۴۵۹یا رب من اگر گناه بیحد کردمشمارهٔ ۴۶۰ما گنج غمیم و غم ز حق خواسته ایمشمارهٔ ۴۶۱گر در همه آفاق بگردی چو نسیمشمارهٔ ۴۶۲صاحب هنری را که بود طبع سلیمشمارهٔ ۴۶۳ما با می و مستی سر تقوی داریمشمارهٔ ۴۶۴تا کی ز خمار می سرافکنده شویمشمارهٔ ۴۶۵تا چند بعالم مکرر نگریمشمارهٔ ۴۶۶از بسکه زناکسان پریشان شده امشمارهٔ ۴۶۷گه در طلب عیش و سروری بودیمشمارهٔ ۴۶۸از شصت گذشت عمر و رهبر نشدیمشمارهٔ ۴۶۹چل سال بوادی طلب افتادمشمارهٔ ۴۷۰ایشاه شهید بیتو ما چون باشیمشمارهٔ ۴۷۱ساقی بخرابات اگر گام نهمشمارهٔ ۴۷۲هر چند مجرد از خلایق شده ایمشمارهٔ ۴۷۳فریاد که مردم و نگویی چه کسمشمارهٔ ۴۷۴مشنو که کس از جهان رسیدست بکامشمارهٔ ۴۷۵تا کی غمت ایشوخ سمتکار خوریمشمارهٔ ۴۷۶من بلبل تلخ عیش شیرین سخنمشمارهٔ ۴۷۷ایسرو روان که خوشتری از جانمشمارهٔ ۴۷۸ای یوسف جان که من خریدار توامشمارهٔ ۴۷۹ساقی بنشین که با تو دمساز شویمشمارهٔ ۴۸۰دستم نرسد بوصل آنمه چکنم؟شمارهٔ ۴۸۱دل سوخت ز عشق و دیده شد گریان همشمارهٔ ۴۸۲عمریست که من کشته دیدار توامشمارهٔ ۴۸۳گر از دهنت روایتی میگویمشمارهٔ ۴۸۴ای راحت جان که مست دیدار توامشمارهٔ ۴۸۵مستم من و ناصبور و ناپروا همشمارهٔ ۴۸۶هرگز بغم جهان فرسوده نیمشمارهٔ ۴۸۷بیروی تو چند جان بحسرت بدهمشمارهٔ ۴۸۸گه وصف گلی بصد زبان میگویمشمارهٔ ۴۸۹در بند کسی فتاده از سادگیمشمارهٔ ۴۹۰ای تازه جوان کز تو دل افروخته امشمارهٔ ۴۹۱ما با رخ یار آینه جم چکنیمشمارهٔ ۴۹۲ما ز هر غم عشق تو چون قند خوریمشمارهٔ ۴۹۳من سوخته دل ز آتش تقدیرمشمارهٔ ۴۹۴با درد خوش دلم چه درمان دارم؟شمارهٔ ۴۹۵تا سر بودم سر جوانان دارمشمارهٔ ۴۹۶ای کز ستم تو راحتی می یابمشمارهٔ ۴۹۷آنشوخ که من شاه بتانش گویمشمارهٔ ۴۹۸خورشید رخا ز مهر خود داد دهمشمارهٔ ۴۹۹گر من صفت سینه مجروح کنمشمارهٔ ۵۰۰ای گل گله تو پیش هر کس چکنمشمارهٔ ۵۰۱من غیر تو ای مایه راحت چکنمشمارهٔ ۵۰۲گاهی ز در کعب صفا میجستیمشمارهٔ ۵۰۳از عشق هوای نیکنامی داریمشمارهٔ ۵۰۴عمریست که بهر کام دارم ناکامشمارهٔ ۵۰۵گر سر ننهم بجور دشمن چکنم؟شمارهٔ ۵۰۶آب و گل ما که دشمانند بهمشمارهٔ ۵۰۷در عشق تو دور از دل خرم ماییمشمارهٔ ۵۰۸دل کو که حدیث دیگران گوش کنمشمارهٔ ۵۰۹از نرگس مخمور تو من مست دلمشمارهٔ ۵۱۰جان در غم او نماند و دلشاد شدمشمارهٔ ۵۱۱از رشته فقر خرقه ای بافته ایمشمارهٔ ۵۱۲عمری همه صحبت که و مه دیدمشمارهٔ ۵۱۳یارب که مرا کار بسامان گردانشمارهٔ ۵۱۴در خانه تن مشو دلا خانه نشینشمارهٔ ۵۱۵هرچند بود کلید هر کار زبانشمارهٔ ۵۱۶یک لحظه فراغ خاطر گوشه نشینشمارهٔ ۵۱۷درویش توان به کهنه رختی بودنشمارهٔ ۵۱۸زنهار که بد گفتن کس وِرد مکنشمارهٔ ۵۱۹پیش از تو شه زمانه بودند کسانشمارهٔ ۵۲۰خوش نیست بهار گلشن دهر از آنشمارهٔ ۵۲۱هر چند که پی برم بر اسرار نهانشمارهٔ ۵۲۲اهلی ز توفیق بد تبرا میکنشمارهٔ ۵۲۳معراج رسول و قاب قوسین ببینشمارهٔ ۵۲۴جز در ره علم دین دل آسوده مکنشمارهٔ ۵۲۵گرد ترک کرم کند تو تر کیش ببینشمارهٔ ۵۲۶بی وجه مبخش و بی سبب نیز مزنشمارهٔ ۵۲۷با حق پدی نا حق در جنگ مزنشمارهٔ ۵۲۸خوش وقت بهار و بانگ مرغان حزینشمارهٔ ۵۲۹ما گریه کنان بر سر خاک پدرانشمارهٔ ۵۳۰قرآن که درو گنج الهیست درونشمارهٔ ۵۳۱از پند رفیق مهربان عار مکنشمارهٔ ۵۳۲یا رب بکرم درد مرا درمان کنشمارهٔ ۵۳۳چو گریه خون گشاد خواهم دادنشمارهٔ ۵۳۴ایسرو قد لاله رخ غنچه دهنشمارهٔ ۵۳۵از بهر سری ذلیل نتوان بودنشمارهٔ ۵۳۶هر چند ز جور بخت نامقبل منشمارهٔ ۵۳۷دل را بغم زمانه آلوده مکنشمارهٔ ۵۳۸برخیز و مکن تکیه به عمر گذرانشمارهٔ ۵۳۹هرگز نکنی میل من ایعهد شکنشمارهٔ ۵۴۰عیسی دم ماست بخش شیرین نفسانشمارهٔ ۵۴۱یارب دل من ز سینه ریشان گردانشمارهٔ ۵۴۲اهلی بگسل ز صحبت هیچکسانشمارهٔ ۵۴۳اهلی که بود خاک ره درد کشانشمارهٔ ۵۴۴ساقی قدحی ببخش و بیداد مکنشمارهٔ ۵۴۵هرگز نشود حسن چنین خوار که منشمارهٔ ۵۴۶تا حال من حزین چه خواهد بودنشمارهٔ ۵۴۷ساقی، چو چراغ سحرم زار و زبونشمارهٔ ۵۴۸ای یوسف جان درون پیراهن توشمارهٔ ۵۴۹باد است سخن ز مدح پر باد مشوشمارهٔ ۵۵۰بسرشت بچل صباح ایزد گل توشمارهٔ ۵۵۱گر سفله غنی شود چه جود آید ازوشمارهٔ ۵۵۲هرکس که هوای نفس شد پیشه اوشمارهٔ ۵۵۳زن دوست نداری که بود دشمن توشمارهٔ ۵۵۴چون سبزه نخست بود همسایه سروشمارهٔ ۵۵۵با اینهمه بی نیازی و حشمت توشمارهٔ ۵۵۶گفتی غرضت ز بندگی چیست بگوشمارهٔ ۵۵۷ای برقع ماه زلف همچون شب توشمارهٔ ۵۵۸ما را همه دم هوای یاریست ز نوشمارهٔ ۵۵۹اهلی چو سگ تو شد مشو غافل ازوشمارهٔ ۵۶۰آن دل که نگشته ام دمی خرم ازوشمارهٔ ۵۶۱یارب تو خداوندی و ما بنده همهشمارهٔ ۵۶۲دشمن چو توانا شود و خونخوارهشمارهٔ ۵۶۳درمعرکه بگریز ز پیکان همهشمارهٔ ۵۶۴آدم که خداش سرفرازی دادهشمارهٔ ۵۶۵عالم شب و روزیست درین حادثه گاهشمارهٔ ۵۶۶ما میوه این چمن چشیدیم همهشمارهٔ ۵۶۷آن گل که بود رخش گلستان همهشمارهٔ ۵۶۸در عشق زبونی از زبردستی بهشمارهٔ ۵۶۹ایچشمه آفتاب با روی چو ماهشمارهٔ ۵۷۰عشق تو بلای عقل و دین است همهشمارهٔ ۵۷۱یا رب بکرم نگاهدارنده توییشمارهٔ ۵۷۲ای محرم راز دل چه بیگانه وشیشمارهٔ ۵۷۳ای آب بقا اگر ز گل پاک شویشمارهٔ ۵۷۴اهلی ز جهان چو قسمت خویش خوریشمارهٔ ۵۷۵اهلی بسخن کجا رسیدی باریشمارهٔ ۵۷۶گر از همه کس بلطف و احسان گذریشمارهٔ ۵۷۷ایخواجه ز بخل اگر تو ایمان بدهیشمارهٔ ۵۷۸با هر که دمی نشست و برخاست کنیشمارهٔ ۵۷۹گر در پی قول و فعل سنجیده شویشمارهٔ ۵۸۰ایخاک چرا چو آتش از جا شده‌ایشمارهٔ ۵۸۱از عامه مشو ملول اگر با درکیشمارهٔ ۵۸۲رحمان طلبی ز اهل عرفان گردیشمارهٔ ۵۸۳خضر ره ماست عقل در راهبریشمارهٔ ۵۸۴هر چند حریف شاهد نغز شویشمارهٔ ۵۸۵هر سبزه گل که بر دمد ز آب و گلیشمارهٔ ۵۸۶من گرچه نمیزنم دم از داناییشمارهٔ ۵۸۷اهلی تو گهی قبول جانان گردیشمارهٔ ۵۸۸یارب خجلم بغایت از روی نبیشمارهٔ ۵۸۹شرع از پی آن بود که غوغا نکنیشمارهٔ ۵۹۰ایخواجه که از خلق بمال افزونیشمارهٔ ۵۹۱گر حج نکنی کجا بجایی برسیشمارهٔ ۵۹۲ایخواجه که در حقیقت حق کوشیشمارهٔ ۵۹۳هر گاه که در معنی قرآن برسیشمارهٔ ۵۹۴گر منکر حشر و نشر و رستاخیزیشمارهٔ ۵۹۵هر چند که جز بلطف باری نخوریشمارهٔ ۵۹۶بی تربیت حکیم چیزی نشویشمارهٔ ۵۹۷گر در نظر خجسته فالی برسیشمارهٔ ۵۹۸آن به که بکس مزاح بازی نکنیشمارهٔ ۵۹۹خوش زی بکسان که بینی از دهر خوشیشمارهٔ ۶۰۰از مهر بتان اگر چه فرسوده شویشمارهٔ ۶۰۱در خانه اگر نکو سرشتی داریشمارهٔ ۶۰۲گر بخت مدد کند که بویی ببریشمارهٔ ۶۰۳ای آنکه چو نخل تازه آراسته‌ایشمارهٔ ۶۰۴ای گوهر دل که گنج شاهی داریشمارهٔ ۶۰۵یارب بکام دولت خویش رسیشمارهٔ ۶۰۶پروانه‌صفت اهلی اگر سوخته‌ایشمارهٔ ۶۰۷گر بر عدم و وجود عالم نفسیشمارهٔ ۶۰۸آن گل که بنازکی ندارد بدلیشمارهٔ ۶۰۹خوش آنکه گشاد چشم و دل سوی کسیشمارهٔ ۶۱۰عاشق شوی آنزمان که تن خاک کنیشمارهٔ ۶۱۱ساقی تو مگر چشم کرم باز کنیشمارهٔ ۶۱۲گر طالب فیض آب انگور شویشمارهٔ ۶۱۳اهلی بدر آ ز گوشه تنهاییشمارهٔ ۶۱۴گر خاک رهش بدیده ام گل کردیشمارهٔ ۶۱۵جان در غم یوسف چو زلیخا نکنیشمارهٔ ۶۱۶آراسته آمد و چه آراستنیشمارهٔ ۶۱۷از عشق اگر جگر کبابی باشیشمارهٔ ۶۱۸ای باد بیک سخن دلم خوش کردیشمارهٔ ۶۱۹آنی که بحسن از مه و خورشید بهیشمارهٔ ۶۲۰ای کز مه خود چو سایه بی نور تریشمارهٔ ۶۲۱ساقی نظری به بینوایی باریشمارهٔ ۶۲۲گر وعده همیدهی و جان میسوزیشمارهٔ ۶۲۳گفتی ز زبان سبزه زار و لب جویشمارهٔ ۶۲۴گر زلف چو شست او قضا بگشادیشمارهٔ ۶۲۵اهلی تو که با اهل ریا نزدیکیشمارهٔ ۶۲۶می نوش نه آنچنان که از دست شویشمارهٔ ۶۲۷در راه سخن جز به ادب راه مپویشمارهٔ ۶۲۸گر با همه کس راست روی پیشه کنیشمارهٔ ۶۲۹گر خلق فرشته اند اگر دیو و پریشمارهٔ ۶۳۰با یوسف خویش گرگ در پوست توییشمارهٔ ۶۳۱آنگل که بود به حسن شمع چگلیشمارهٔ ۶۳۲خوش گفت به باغ بلبل نغمه سرای