گنج

شمارهٔ ۹۱۸

خوش آن ساعت که آن ساقی نشاننم پیش خود مستشنهد آن کاسه بر دست من و من بوسه بر دستش
فغان از زهر چشم او چه مرد افکن شرابست اینمی تلخی چنین آنگاه ساقی نرگس مستش
دل از سرو بلند او بطوبی کی شود مایلوگر مایل شود باشد گناه از همت پستش
درین نخجیرگه هردم هزاران صید می افتدسگ آن صید مقبولم که بر فتراک خود بستش
به پابوس سهی قدان ز کوته دستی طالعندارد فرصتی اهلی ولیکن همتی هستش