شمارهٔ ۸۹۹
بس گل شکفت و کرد خزان نوبهار خویشحسن تو همچو صورت چین برقرار خویش
از بسکه بی تو شب همه شب گریه میکنمشرمنده ام ز دیده شب زنده دار خویش
ای دیده سیل اشک بر آن آستان مریزکانجا نوشته ام سخنی یادگار خویش
گل خوشه چین خرمن دولت شود مراگر بینمت چو شاخ گلی در کنار خویش
چندانکه سوخت اهلی لب تشنه در بلاآبی نیافت جز سخن آبدار خویش