گنج

شمارهٔ ۷۹۴

تو یار اگر نشوی بخت یار چون گرددبسعی خویش کسی بختیار چون گردد
خطت بنقطه دل راه بسته چون پرگارازین میانه کسی برکنار چون گردد؟
تو گر بمهر نگردی قرار بخش دلمفلک بکام دل بیقرار چون گردد؟
بپایبوس سگت گرنه رخ بخون شویمز گرد رخ غم ما بی غبار چون گردد؟
سگ توایم و ز مجنون وشی نمیدانیمکه آهویی چو تو ما را شکار چون گردد؟
بباد تا نشود استخوان و چهره زردخزان محنت ما نوبهار چون گردد؟
ز هجر و وصل چه اندیشه میکنی اهلیکه واقفست که انجام کار چون گردد