شمارهٔ ۷۸۴
لعل او از خون عاشق می بکام خود کشدآه از آنروز که عاشق انتقام خود کشد
بد مگو محمود را گر می کشد جور ایازشاه اگر عاشق شود ناز غلام خود کشد
هرکجا ذکر قدت ای سرو شیرین بگذردنیشکر آنجا قلم بر حرف نام خود کشد
کی کشد ای باغبان از سرو عاشق بار نازور کشد باری ز سرو خوشخرام خود کشد
رو متاب از منکه شست زلف او صیاد واردل بقلاب محبت سوی دام خود کشد
کام عاشق گنج وصل و تار زلفش اژدهاستترسم آخر اژدها ما را بکام خود کشد
همچو عیسی جان دهد اهلی کلامش مژده رانام جانبخشت چو در سلک کلام خود کشد