گنج

شمارهٔ ۷۶۷

یاران همه مست و خبر از خویش ندارندپروای خمار من درویش ندارند
جان کندن فرهاد چه دانند که چون استآنها که چو من کوه غمی پیش ندارند
درد دل خود با که بگوییم که یارانبا ما بجز از سرزنشی بیش ندارند
یوسف نکند یاد ز یعقوب که خوبانبیگانه نهادند و غم خویش ندارند
حق نمک خنده شیرین نشناسندکافر نمکانی که دل ریش ندارند
با نوش لبان خرمگسانند رقیباناهلی مطلب نوش که جز نیش ندارند