گنج

شمارهٔ ۷۶

چون به زنجیر محبت بسته یی پای مراعفو باید کردنت دیوانگی های مرا
من بسر گر میروم جرمی ندارم زانکه توهر دم آتش می فروزی دیگ سودای مرا
از من دیوانه گر نیک و بدی دیدی مرنجرو مده در خاطر خود زشت و زیبای مرا
این قدر بینایی من بس که جز خاک درتدر نظر چیزی نیاید چشم بینای مرا
ظاهر و پنهان چه پوشم چون تو می بینی عیانداغ پنهان درون و اشک پیدای مرا
بر من مجنون چه حاجت زخم تیرت ای پریبهر من تیرست و نشتر خار صحرای مرا
ز آستانت همچو اهلی کی کنم پهلو تهیهم مگر روزی اجل خالی کند جای مرا