گنج

شمارهٔ ۷۵۹

به مهر او اثرم جز دریغ و درد نماندبباد رفت غبارم چنانکه گرد نماند
گذشت رقص کنان جان چو کرد یاد از خودکه نزد او چو حریفان هرزه گرد نماند
نماند از می وصل تو سرخرویی منکه در خمار غمم غیر روی زرد نماند
برفت گرمی بازار هستی ام بربادچنانکه در دل من غیر آه سرد نماند
ربود در صف عشاق از آن زلیخا گویکه در محبت یوسف ز هیچ مرد نماند
بیاد چشم و لبش مست شد چنان اهلیکه چون فرشته درو ذوق خواب و خورد نماند