شمارهٔ ۷۲۰
نصیب ما ز ازل درد و داغ و هجران شدنصیبه ازل است این ملول نتوان شد
شکستگان محبت ره عدم رفتنددل شکسته ماهم یکی از ایشان شد
چو غنچه جامه جانم درید و دلشادمکه دست خاری ایامم از گریبان شد
کجاست ساقی مجلس که در خمار ستمدلم ز تشنه لبی سیر از آب حیوان شد
بجان خیال رخت خانه ساخت وه چه کنمکه ذره یی چو مرا آفتاب مهمان شد
محبتی که مرا غایبانه بود به توکنون که با تو نشستم هزار چندان شد
دلیکه زنده چو شمع از چراغ وصلت گشتز پای تا بسر از فرق تا قدم جان شد
ز بخت تیره خود مشکلی که اهلی داشتبنور دولت آن آفتاب آسان شد