گنج

شمارهٔ ۷۱۸

مرا تصور وصلت خیال باطل بودبجز تصور باطل دگر چه حاصل بود
غم تو در دل من صد هزار عقده فکنداجل گشود گره ورنه کار مشکل بود
نسیم عشق اگر پرده در شد ای غنچهچو گل بجلوه گری هم دل تو مایل بود
بیک نظر ز رخت شد خراب ناصح منطبیب درد من از حال خویش غافل بود
نگار قبله جان بود و مدعی نشناختسجود قبله جان کرد هرکه مقبل بود
بسوخت روز سیاهم کجا شد آن شبهاکه شمع روی تو ما را چراغ محفل بود
رسید درد تو اهلی ز عشق او جاییکه با وجود تو مجنون حریف عاقل بود