گنج

شمارهٔ ۶۸۶

دنیا همه هیچ است و وفا هیچ نداردبر هیچ منه دل که بقا هیچ ندارد
ساقی می نوشین منه از دست که دوراندر جام بجز زهر بلا هیچ ندارد
خورشید من از لطف سراسر همه مهر استبا من بجز از جور و جفا هیچ ندارد
بی شمع رخش نیست صفا خانه دل راگر کعبه بود هم که صفا هیچ ندارد
بحر کرم است آب حیات دهنش لیکآن بحر کرم بخش گدا هیچ ندارد
آراسته شد از خط سبزش چمن حسنبی سبزه چمن نشو و نما هیچ ندارد
اهلی است گدای تو از آن زدبدعاستدر دست گدا غیر دعا هیچ ندارد