گنج

شمارهٔ ۶۸۴

نسیم گل دگران را دماغ تازه کندمرا چو مرغ چمن درد و داغ تازه کند
چو لاله دامن صحرا گرفته ام بی دوستکه داغ حسرت من گشت باغ تازه کند
فراغت همه کس درد دل برد امامراست درددلی کش فراغ تازه کند
تنم شوق همچون چراغ سوزد اشکچه روغنی است که سوز چراغ تازه کند
دماغ اهلی مسکین بسوزد آتش غمببخش جرعه خود تا دماغ تازه کند