شمارهٔ ۶۳۱
بر شمع فلک حسنت آن لحظه که ناز آرداز جلوه گه نازش با خاک نیاز آرد
گر طایر قدسی را بر خال تو چشم افتداز سیر حقیقت رو در دام مجاز آرد
جانبخش لبی داری کاندم که سخن گویداز وادی خاموشی صد گمشده باز آرد
ای ظالم کافر دل وی کافر ظالم خوداغ تو مرا تا کی در سوز و گداز آرد
هرچند ز ناز آن مه آزرده کند دلهااهلی تو نیاز آور شاید که بناز آرد