شمارهٔ ۶۳
دل اگر زغم خروشد چه غم از خروش اوراکه فغان دردمندان نرسد بگوش اورا
دل من زنوش آن لب نرسد بکام هرگزمگر از کسی که داد این لب همچو نوش اورا
اگر ای عزیز یوسف به منش نمی فروشیبه زکات حسن باری ز نظر مپوش او را
دل من چو دجله خون نکند چگونه طوفانکه هوای دوست آرد همه دم به جوش اورا
زفغان این پریشان چه شو چو زلف درهمکه زخ تو کرد غارت دل و صبر و هوش اورا
دل زار من چو بلبل به فغان میار ای گلکه زبان اگر گشاید، که کند خموش اورا
چو غلام تست اهلی مفروش و گر فروشیپی پاسبانی در به سگان فروش او را