گنج

شمارهٔ ۵۸۷

ای کرده چشمت عالمی مست از شراب ناز خودیک جرعه‌ای بر ما فشان از نرگس غماز خود
هرگز چه دانی حال من کز حسن و نازت چو نبودچون کس ندیدی در جهان هرگز نگویم راز خود
از بیم خوی نازکت شب‌ها که افغان می‌کنماز جنگ و غوغای سگان کم می‌کنم آواز خود
هرچند کز دود دلم هر مو زبان حال شدگر سوزم از غیرت به کس هرگز نگویم راز خود
ای طایر اقبال اگر بر خاک اهلی بگذریبنشین که مرغ روح او بازآید از پرواز خود