گنج

شمارهٔ ۵۷۹

روی نیاز ما همه دم بر زمین بودهر کو نیازمند بتان شد چنین بود
در خاک کشتگان غم از داغ حسرتتصد دوزخ نهفته بزیر زمین بود
ای بحر نسبت تو کجا اشک ما کجامارا هزار همچو تو در آستین بود
دل خوشه چین خرمن حسنت چو شد مرنجدر خرمنی چنین چه غم از خوشه چین بود
آن مدعی بود که ز شمشیر دم زندشمشیر اهل دل نفس آتشین بود
کشتی بصد هزار غمم وین هم اندک استما را نوقع از کرمت بیش ازین بود
اهلی کمال اوست که در مهر دوست سوختآری کمال مهر و محبت همین بود