شمارهٔ ۵۴۵
چشم زناز یوسفش سوی پدر نمی فتدناز ببین که بر پدر چشم پسر نمی فتد
منتظرم ولی تو کی چشم بچشم من کنیکاین دو ستاره را بهم هیچ نظر نمی فتد
چون تو ز در درآمدی باش که جان فدا کنمزانکه بجان ازین به ام کار دگر نمی فتد
از کف ساقیی چو تو باده مستی این چنینسنگ بود نه آدمی هرکه بسر نمی فتد
دام فسون نهاده ام در ره آرزو ولیصید مراد را بمن هیچ گذر نمی فتد
همدم اهل راز شو بند قبای ناز راباز گشا که از میان راز بدر نمی فتد
اهلی اگر برافکند خانه عمر سیل غمچون تو بعشق زنده یی نام تو بر نمی فتد