گنج

شمارهٔ ۴۶۷

باز شمعم خانه روشن، کوری اغیار کردعاقبت دود چراغ شب نشینان کار کرد
صد هزاران عاشق گل گشت و کس آهی نزدمدعی از زخم خاری شکوه بسیار کرد
در سر بازار حسنش گل خریداری نیافتگرچه چندین گل فروشی گل درین بازار کرد
دور ازان لبها نمی خواهم حیات و زندگیزانکه هجر او مرا از زندگی بیزار کرد
پرده بگشود آن گل و اهلی ز حیرت دم نزدگرچه با خود همچو بلبل صد سخن تکرار کرد