شمارهٔ ۴۵۶
در چنگ غمت سخت اسیرم چه توان کرد؟راضی بهلاکم چه نمیرم چه توان کرد؟
بی زر نتوان دامن یوسف بکف آوردمسکین من محروم فقیرم چه توان کرد؟
در روز جوانی نزدم صید مرادیامروز که افتاده و پیرم چه توان کرد؟
گیرم که شفابخش شود لعل تو روزیآن روز که درمان نپذیرم چه توان کرد؟
هرچند که من کوه غمم در صف عشاقدر چشم رقیب تو حقیرم چه توان کرد؟
گر کار بجان میرسد از جان گذرم هستوز لعل لبت نیست گریزم چه توان کرد؟
در بند غم او جگرم سوخت چو اهلیبا اینهمه چون پند نگیرم چه توان کرد؟