گنج

شمارهٔ ۴۱۹

مستان تو گر باغ و بهاری طلبیدنداز درد سر خلق کناری طلبیدند
هرکس که درین بادیه کشته چو مجنونهر پاره او در سر خاری طلبیدند
راه همه در معرکه عشق بتان نیستکاین قوم ز صد خیل سواری طلبیدند
می باد گران خور که مرا پاس تو کارستدر کوی تو هرکس پی کاری طلبیدند
بی روی تو مشنو که بشمع مه و خورشیداز اهلی گمگشته غباری طلبیدند