گنج

شمارهٔ ۴۰

آه کز دست دل این سینه ریش است مراهر بلایی که بود از دل خویش است مرا
من که بیگانه ز خویشم ز غم و محنت هجرچه غم از محنت بیگانه و خویش است مرا
نوشِ وصل تو من از نیش بلا یافته‌املذت نوش تو از تلخی نیش است مرا
گر دل از زخم ستم ریش شود غم نبودشکرین لعل لبت مرهم ریش است مرا
زهر چشم تو اگر تلخ کند کام همهتلخی کم‌محلی از همه بیش است مرا
من مگر کعبه وصل تو قیامت یابمکین ره دور و درازی است که پیش است مرا
همچو اهلی چه کنم گر نکنم سجده دوستبت‌پرستم من و این ملت و کیش است مرا