گنج

شمارهٔ ۳۹۲

دینم ببرد آن بت و گوید که جان کجاستناصح که کرد منع دلم، این زمان کجاست
گفتی که جای یار مکن جز درون جانما فرق تا قدم همه یاریم، جان کجاست
چون شمع مردم از غم و اکنون که با توامخواهم که شرح غم دهم، اما زبان کجاست
هجرم امان نداد که میرم پای توجایی که مرگ تیغ برآرد، امان کجاست
هشیار را عنان صبوری بکف بوددل مست اوست، در کف مستان عنان کجاست
گر بهر کعبه از در او میروی مروبنشین که کعبه یی به ازین آستان کجاست
اهلی مگو که ماهر خان را وفا نمانداول تو خود بگو که وفادار جهان کجاست