شمارهٔ ۳۵۸
حیات تشنه لبان وصل آن مسیح دم استکه با وجود لبش آب زندگی عدم است
گناه کاسه زدن شیخ را چو غنچه نهانگناه ماست که چون لاله بر سر علم است
گدای پیر مغنم به خانقه چه روم؟اگرچه می همه جا هست بحث بر کرم است
ز دلبران همه عاشق کشی ستم دانندولی تو عاشق خود گر نمی کشی ستم است
بناز بر همه عالم ز حسن عالم سوزکه گر بناز کشی عالمی هنوز کم است
ز حسن روی تو فرق است تا پری بسیاراگرچه صورت این هر دو کار یک قلم است
بجان دوست که آزار اهلی است حرامسگ در تو مگر کم ز آهوی حرم است