گنج

شمارهٔ ۳۳۹

گفتی چمن بوقت گل ای همنفس خوش استوقت تو خوش که مرغ مرا با قفس خوش است
بی روی دوست گشت گلستان چه فایدهگلبانگ مرغ و باد صبا یکنفس خوش است
ای عندلیب هر که بود با گل است خوشصاحب نظر کسی است که با خار و خس خوش است
حسرت خورم ز میوه نخل بلند یاردستم نمیرسد چکنم دسترس خوش است
اهلی هوس بمی ز هوای بتان کندپیر است و همچنان بهوی و هوس خوش است