شمارهٔ ۳۰۹
زاهد بره کعبه رود کاین ره دین استخوش میرود اما ره مقصود نه این است
تا بود دل خسته غمی بود ز عشقتهر چند که دیدیم همین بود و همین است
جان دادن و کام از لب معشوق گرفتناین رسم حریفی است محبت نه چنین است
امروز که عشق تو بعالم زده آتشآسوده حریفی است که در زیر زمین است
هرچند که شد فتنه چشم تو جهانسوزتا خط تو بر خاسته او گوشه نشین است
خوشوقتی خلق از دل شادست ولیکنخوشوقت دلی کز غم عشق تو حزین است
اهلی مکن از زخم جفا ناله که در عشقگه مرهم لطفست و گهی نشتر کین است