گنج

شمارهٔ ۳۰۷

ای لعبتی که مثل تو کس در زمانه نیستخوشتر ز صورت تو درین کارخانه نیست
از زخم تیرتست مرا استخوان سفیدمت کشته توایم و ازین به نشانه نیست
شیرین حکایتی است که هر چند کوهکنجان میکند حکایت او جز فسانه نیست
هرچند پا برهنه روم در رکاب توهیچم نوازشی بسر تازیانه نیست
در سجده ام تواضع و مستی بهانه ایستزین بهترم بسجده ساقی بهانه نیست
سیرم ز خلد و گندم آدم فریب اومرغ دل مرا هوس آب و دانه نیست
اهلی مسیح اگر بفلک رفت گو برومارا هوای رفتن ازین آستانه نیست