شمارهٔ ۲۹۴
نقد گنج کعبه جایش جز دل ویرانه نیستحلقه بر در گو مزن زاهد که کس در خانه نیست
در حریم کعبه و بتخانه عاشق محرم استهرکه با عاشق آشنا شد هیچ جا بیگانه نیست
سربسر احوال ما چون کوهکن جان کندن استقصه صاحبدلان درد دل است افسانه نیست
همچو مجنون نوغزالی رام من هرگز نشدچون کنم عقل معاشی با من دیوانه نیست
مست خون خویشتن چون مردم چشم خوردیممستی اهل نظر از ساغر و پیمانه نیست
تا سفال درد باشد جام زمزم گو مدهلذتی درمی پرستی نیست تا مردانه نیست
کس چو اهلی شمع من در خون گرم خود نکشترقص در آتش زدن جز شیوه پروانه نیست