شمارهٔ ۲۵۸
ناخورده می ز نرگس او دل خمار یافتتا چیده یک گل از مژه صد زخم خار یافت
میکرد شمع از آتش دل بی قرار سعیبعد از هزار سعی بکشتن قرار یافت
آنرا چو من رواست که گشت چمن کندکز خار و گل مشام دلش بوی یار یافت
من ذره حقیرم و آن آفتاب حسنهرجا نظر فکند چو من صدهزار یافت
چندان ز مهر او بفلک رفت دود دلکایینه جمال بآخر غبار یافت
با انس آن غزال کنار از جهان گرفتمجنون که آرزوی دل اندر کنار یافت
سرچشمه حیات اگر شد نصیب خضراهلی نمی هم از مژه اشگبار یافت