شمارهٔ ۲۳۷
شمع رخسار بتان خانه ز بنیاد بسوختهرکه را چشم برین طایفه افتاد بسوخت
شرر تیشه فرهاد دلیلست بر آنکه دل سنگ هم از حسرت فرهاد بسوخت
مرد عشق آن زن هندوست که در کیش وفازنده چونشمع در آتش شد و آزاد بسوخت
از تف خون دلم خنجر او سرخ شدستیاز سوز جگر من دل فولاد بسوخت
عاقبت اهلی دلسوخته چون صید اسیرآنچنان مرد که بروی دل صیاد بسوخت