شمارهٔ ۲۲۰
خوش درآ در خانه دل زانکه جان از خانه رفتکم کن این نا آشنایی کز میان بیگانه رفت
خرم آن کز بهر دل جان و جوانی جمله باختچون زلیخا در طریق عاشقی مردانه رفت
شمع من سر تا قدم حسن است و لطف و مردمیآتش خشمی که بودش بر سر پروانه رفت
پنج روزی مانده، از میخانه چون بیرون رودهر که او پنجاه سالش عمر در میخانه رفت
شانه گفت: از زلف او تا بی گشادن مشکل استحالیا حرف امیدی بر زبان شانه رفت
دانه خالت که بر رخ دلفریب افتاده استای بسا مرغ دلی کو بر سر این دانه رفت
جان من دریاب اهلی را درین دیر خرابپیش از آن روزی که گویی گنج ازین ویرانه رفت