شمارهٔ ۲۱۸
بمردمی چو سگ یار کس بعالم نیستکسی که نیست سگ کوی یار آدم نیست
گداختم ز تماشای روی او چکنمنظاره رخ خورشید کار شبنم نیست
دوای زخم دلم جز لبش که میداندکه مرهم دل من با مسیح مریم نیست
گسستم از همه عالم بمهریار و چه سودکه سست عهد مرا عقد مهر محکم نیست
ز بسکه خون جهانی بریخت دوری اوکجاست کز غم هجرش فغان و ماتم نیست
در آفتاب رخش کم ز ذره یی اهلی استولی بمهر و محبت ز هیچکس کم نیست