شمارهٔ ۲۰
چند باشد چو مسیحا سر افلاک تو راخاک ره باش که گل بر دمد از خاک تو را
شاهد جان نکند صورت خود از تو دریغگر چو آیینه بود چشم و دلی پاک تو را
حسن او دیده ادراک شناسد چه کنمگر نباشد خبر از عالم ادراک تو را
شهسوارا به رکاب تو سر بوسه که داشتکه سر خلق همی سود به فتراک تو را
زآتش حسن و جوانی که تو داری ای شمعگر بسوزی همه عالم نبود باک تو را
زهر چشمش نگر ای خسته دل آن لب مطلبزهر خوشتر که کشد حسرت تریاک تو را
اشک اهلی نگر آهسته رو ای کشتی نوحکه در این بحر نگیرند به خاشاک تو را