گنج

شمارهٔ ۱۹۰

همه دم ز درد عشقت دل زار من حزین استهمه درد روزیم شد چکنم نصیبم این است
دل و دین گر از سجودت همه شد مرا همین بسکه زخاک راهت ای بت اثریم بر جبین است
به رخ تو شهسوارا نه غبار خط برآمدکه بر آفتاب گردی زغبار مشک چین است
تو که خرمن مرادی کرم از تو زیبد اماکرمت به سر بلندان ستمت به خوشه چین است
سر کویت ای سهی قد بود از بهشت خوشتربه بهشت نیست عیشی که درین سرا زمین است
من اگرچه بت پرستم تو مگو نظر بپوشانرخ خود بپوش ای دل که بلای عقل و دین است
بگشا کمند اهلی به شکار نو غزالیکه سگ رقیب او را همه وقت در کمین است