گنج

شمارهٔ ۱۵۶

سوخت صدجان سرو من تا حسن او بالا گرفتبرق حسن او نگویی بر من تنها گرفت
توسن عشق است تندودست تدبیرست سستعقل نتواند عنان بر عاشق شیدا گرفت
تازه شد بر ما جنون از خط نوخیزت ولیعاشق دیوانه را از نورگ سودا گرفت
شد دل دیوانه در چاه زنخدانت اسیریوسف اندر چه فتاد و کار او بالا گرفت
ساقیا می ده که ما هم مست و هم دیوانه ایممحتسب بر ما چه گیرد کی بود بر ما گرفت
اهلی از جان درگذر تا کوی او منزل کنیای خوش آن کز جان گذشت و کوی جانان جا گرفت