گنج

شمارهٔ ۱۵۴

عاشقم بر آن بت و دل خون که از اندیشه استکز پس هفتاد سالم بت‌پرستی پیشه است
از دل پرخون مستان ای پری غافل مشوکاین حریفان را به جای باده خون در شیشه است
دوستان، مهر چنین سروی ز دل چون برکنمکاین نهال فتنه را در جان من صد ریشه است
ساز عشق از خسرو آمد سوز عشق از کوهکنکوهکن را نغمه عشرت صدای تیشه است
از تو ما را کی بود اندیشه بوس و کنارفکر پابوس تو ما را غایت اندیشه است
کی رقیب سگ‌صفت جا در سر کویش کنداو چه سگ باشد که اهلی شیر این سربیشه است