گنج

شمارهٔ ۱۴

بزلف اگر ببری جان بی قرار از مافدای یک سر موی تو صد هزار از ما
بجان دوست که جان با تو در میان داریمچو در کنار نیایی مکن کنار از ما
اگر نه حسن تو بی اختیار دل بردیعنان دل که ربودی به اختیار از ما
بروز مستی وصل تو ما چه دانستیمکه روزگار کشد کین بروزکار از ما
اگر چه سوخته ایم از غم تو دلشادیمکه نیست بر دل کس ذره یی غبار از ما
مپرس خون شهیدان و عفو کن یاربمباد آنکه شود دوست شرمسار از ما
مکن حکایت تلخی چو کوهکن اهلیکه مانند قصه شیرین بیادگار از ما