گنج

شمارهٔ ۱۳۹

گرچه در غارت جان است دو چشم سیهتسر آن چشم سیه گردم و روی چو مهت
حاجت صور و دم عیسی مریم نبودمرده را زنده کند بار دگر یک نگهت
تویی آن ماه که خورشید بود بنده توبلکه خواهد که شود سایه صفت خاک رهت
بکه نالیم ز بیداد تو؟ کز سایه حسنحلق در گوش بود چون مه نو پادشهت
طعنه بر ما چه زنی ای ملک از عرش، بترستا نه از زهره جبینی فکند دل به چهت
اهلی از خاک در دوست مشو دور که توبنده پیری و جز دوست که دارد نگهت