شمارهٔ ۱۳۸۹
بیا که میکُشدم درد آرزومندیطبیب درد منی در بمن چه میبندی
مرا گریز چو از بندگی میسر نیستتو را گزیر نباشد هم از خداوندی
ز بس که غیرت حسنت غیور کرد ای شمعز برق حسن خود آتش به عالم افکندی
گهی چو سرو زدی ریشه در دل و جانمکه خار خار امیدم ز بیخ بر کندی
اسیر هجر تو را آرزوی مردن خویشچو آرزوی خلاصی است در دل بندی
عجب مدار جداییّ یوسف از یعقوببه کوی عشق چه بیگانگی چه فرزندی
هزار تجربه کردیم و عاقبت اهلیعلاج ما شکری بود از آن لب قندی