گنج

شمارهٔ ۷۴ - در مدح سید شریف گوید

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: ایی۳۱ بیت
جز از تو قبله من گر بود به زیباییخدای را نپرستیده‌ام به یکتایی
گذشت عمر به امید وصل و می‌دانمکه عمر باز نیاید مگر تو باز آیی
چنانکه جامه دران بی تو میکشم خود رامگر کفن شودم رشتهٔ شکیبایی
خوش آنکه همچو بهشت آییَم شبی در خوابدری ز عالم غیبم به روی بگشایی
چو آفتاب صبوح از حجاب غیب برآکه زنگ از آینه روزگار بزدایی
به جان دوست که دستی که شُستی از خونمبه خون مردم آلوده دل بیالایی
اگرچه بی دل و سر گشته همچو پرگارمبیا ثبات قدم بین و پای برجایی
ز داغ بهر تو چون لاله سینه سازم چاکز جیب جامه درم همچو گل به رعنایی
کنون که بخت چو یوسف عزیزِ مصرت کردبه نیم جو نخری عاشقان سودایی
دلا، تو این همه محنت چه میکشی از دهرچرا به صدر جهان حال خویش ننمایی
سپهر مرتبه سید شریف عالیقدرکه هست ذات شریفش جهان بینایی
قضا چو گوش کند حکم نافذ الامرشکشد فتیله غفلت ز گوش خودرایی
گر التفات کند حکمتش عجب نبوداگر مزاج اجل را دهد مسیحایی
مقررست که صدر الصدور عالم اوستمعین است به خورشید عالم‌آرایی
برای امن و امان از محیط منشورشبه جای کشتی نوح است نون طغرایی
زمان دولت او بر مزاج پیر فلکمفرحیست که بخشد خواص بُرنایی
اگر به کوه رسد برق خشم او چه عجبکه سنگ موم شود با وجود خارایی
حرارت غضبش گر رسد به بحر جهدسمندر از نفس ماهیان دریایی
به گوش درکشد از نظم او نبات النعشچو گوشواره در خوشهٔ ثریایی
ایا بلند جنابی که در سجود ملکسپهر قبله تو سازد و تو می‌شایی
به خاک پای تو کانجا که دست همت تستوجود خاک ندارد متاع دنیایی
همیشه نام کرم از تو زنده خواهد بودچنانکه طی نشود نام حاتم طایی
ز بخشش تو نباشد غریب اگر امروزکف عطای تو بخشد نعیم فردایی
اگر به باغ درآیی نسیم انفاستزبانِ برگ تحرک کند به گویایی
نهد به پای تو گردون به زیر دستی سراگرچه بر همه کس یافت دست بالایی
اگرنه شمع جمال او پرتو اندازدچراغ دیده نیابد فروغ بینایی
وجود مثل تو صورت دگر نخواهد بستبدین جمال و کمال و فرشته سیمایی
امیدوار بود اهلی دعا گویتکزین دو مصرع موزون برو ببخشایی
دو روزه باقی عمرم فدای عمر تو باداگر بکاهی و در عمر خود بیفزایی
زبان ببندم و دست دعا گشایم بازسخن چو بسط دهم ناگهان به تنگ آیی
همیشه تا به رخ روز زلف شب سایدمشام دهر کند تازه از سمن سایی