گنج

شمارهٔ ۶۷ - در مدح گوید

وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه: راینه۳۶ بیت
ای عکس از آفتاب ترا همبر آینهکس را چه حد که تیز بیند در آینه
چون عکس خود در آینه بینی و لب گزیاو هم ز دیدن تو گزد لب در آینه
عیسی نماید از فلک آبگینه رنگچون پرتو جمال تو افتد در آینه
تسخیر عکس روی تو آیینه کرد از آندر شیشه کرده است پری راهر آینه
آیینه شد ز عکس تو بتخانه ایصنمگر باورت زمن نشود بنگر آینه
عکس رخت چو شمع برو افکند شوددر وصف روت شمع زبان آور آینه
سخنش گلو مگیر که ترسم ز عکس توخونش برو فتد چو گل احمر آینه
چون بوسه خواهم از تو جوابت بجز نه نیستیکبار هم بگوی جوابی ور آینه
از عکس آتشین رخ و از برق حسن توگویی که مشعلی است پر از اخگر آینه
چون قصه مصور چین و فرنگی استدعوی چه میکند بتو ای دلبر آینه
از نقش خط و لب همچو شکرتچون طوطی است در دهنش شکر آینه
ز آن روی آتشین و سر زلف عنبریندود دلش بسر شده چون مجمر آینه
داغ ترا بناخن خود تازه تر کنمزین به که دید صیقله را در خور آینه
دایم چراغ دیده ز روی تو روشن استچون از فروغ سرور دین پرور آینه
فرخنده باد طلعت شه کز جمال اوشد نور بخش همچو شه خاور آینه
رایش نظر بچرخ فکنده است از آنحکیمسازد برای حال تو خود اختر آینه
چون او نزاد مادر گیتی و مثل اوزاییده هم نمی شود الا در آینه
تا در دیار دشمنش آتش زند فلکتابد چو آفتاب ز اسکندر آینه
از تف خون دشمن و گرد سمند اوستگردون اگر ز زنگ شدش اخضر آینه
بسیار کوفت آهن سرد و نشد چو نعلکش رو نهد بزیر سم اشقر آینه
ای از جمالت آینه صورت آشکاروی صورت جمال ترا مظهر آینه
با روشنی رای تو از شرم میروداخگر صفت بپرده خاکستر آینه
گر طوطیی ز خیل تو پروا کند بروزان خرمی سزد که برآرد پر آینه
گر بت نما بعد تو گردد شود خرابدر یکنفس چو بتکده خاور آینه
آید بچشم خصم تو خورشید تاب دارچون با شرر ز کوره آهنگر آینه
پیش تو زرد رو و زبون همچنان بودخصم تو گر کند بمثل از زر آینه
مثلت ندید چرخ کهن گرچه پیش چشمعینک صفت نهاده ز ماه و خور آینه
با آفتاب روی تو گر رو برو شودگردد چو مه گداخته سرتاسر آینه
در یا دلا گداخته شد گوهر دلمتا ساخام ز بهر تو از گوهر آینه
ز آیینه پرس صورت حالم که روشن استگرچه چو نامه نیست سخن گستر آینه
از گوهرست آینه بکر شعر منکس را نداد دست ازین خوشتر آینه
آیینه رو سفید ازین شعر گشت و کسچون من سفید رو نکند دیگر آینه
خصم این سواد شعر نیارد بچشم از آنکش میخ دیده هاست درویکسر آینه
اهلی که شعر روشنش آیینه دل استشد بر دعای جان توانش رهبر آینه
تا نو عروس مهر بود بر کنار چرختا چرخ را بود زمه انوار آینه
یا رب که باد در کف مشاطه قضااز آفتاب ذات تو تا محشر آینه