گنج

شمارهٔ ۵۷ - در موعظه گوید

وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه: ازکن۲۵ بیت
ایدل گدایی از کرم کار ساز کنخود را زمنت همه کس بی نیاز کن
توحید چیست ترک تعلق ز هر چه هستیعنی بروی غیر در دل فراز کن
گوهر بزهر چشم نیز زد ز ناکسانبگذار مار مهره ز زهر احتراز کن
مور لییم چند شوی ما گنج باشیعنی که خاک در دهن حرص و از کن
جان را که تیره ساخته یی از هوای نفسچون شمع روشن از نفس جانگداز کن
خیز ای پسر که قافله عمر میروددر خواب ناز تا به کیی چشم باز کن
ناز پریوشان همه دیوانگان خرنددر حسن عقل کو و بر ایشان تو ناز کن
رحمان ذاشتن پی شیطان شدن خطاستما خود نهفته ایم تو خود امتیاز کن
ای شیخ شهر سجده دیوار تا بکیبشناس قبله اول وآنگه نماز کن
کس دل بکس نداد که دلداریی ندیدرو در حقیقت آر و قیاس مجاز کن
طبل نهی است از عمل خلق گفتگوچنگ امل هم از عمل خویش ساز کن
ای خفته، روز عمر ترا رو بکوتهی استاین روز کوته از شب طاعت دراز کن
اینراه کعبه نیست که زادش توکل استاین راه محشرست برو توشه ساز کن
حاجت بترک تاج ندارد طریق عشقمحمود باش و بندگی چون ایاز کن
تن را مکن بدار چو منصور سر فرازجان را بدار ملک بقا سرفراز کن
گر خلعت حقیقت او نیست در برتآن جامه را ز طرز شریعت طراز کن
هر کش چراغ دل نه زنور محمدی استچون شمع سر جدا ز تن او به گاز کن
قانون بوعلی مرض تن دوا کندجان را دوا ز حکمت شاه حجاز کن
شاه از عرض نوازش مستغنیان کندرو در ناب آن شه مسکین نواز کن
بازی مخور یجلوه طاووس بیهنربازآی و صید دولت این شاهباز کن
معراج شهسوار عرب از علی بپرسبا عقل بوعلی سخن از ترکتاز کن
آنجا که معجزست ره عقل و فهم نیستاز عقل فهم شعبده حقه باز کن
ارباب صدق میوه ز باغ نبی خورندای ژاژخای همچو شتر رو به ژاز کن
عاشق نیی که بوی گلت گریه آوردهان ای فسرده گریه ببوی پیاز کن
اهلی اگر ز اعهل دلانی زبان ببندخاموش باش و همدمی اهل راز کن