شمارهٔ ۴۸ - در موعظه گوید
کسی کز خود نشد آگه چه فیض از ملک اسرارشخبر از عالم معنی نباشد نقش دیوارش
ز راه کعبه دل دور کن سنگ بت هستیاگر هم کعبه سنگ ره شود از راه بردارش
کسی در باغ دهر از بهر گل چیدن چرا گرددبغیر از خار دل طرفی که بست از طرف گلزارش
گل ده روزه دنیا بدین خواری نمیارزدکه زیر خاک گور آید برون از دیده ها خارش
نیرزد مستی دولت خمار یک نفس هرگزمبین اقبال جمشیدی نگه کن اشک ادبارش
نظر تنگی که بگشاید به دنیا دیده چون حلقهنبندد چشم اگر بر دیده ها کو بند مسمارش
جهان مردار و دنیادار میماند بدان گرگیکه آرند از دهان بیرون به زخم چوب مردارش
خبر از کیسه پردازان این ره خواجه کی یابدکه شد مست از نشاط ن که خوش گر مست بازارش
برین خاک سیه هرکس که پشت پا چو عیسی زدفلک از کهکشان ریزد گهر در پا بخروارش
ازین شکرستان مرغی دهان شیرین تواند کردکه چون طوطی شود رنگین بخون خویش منقارش
چه رحمت جویی از گردون دون کز زخم تیر اوحریف از گریه مرد و لب نبست از خنده و فارش
طبیب چرخ درد ما ندارد زو مجو درمانکه دشمن از طبیبی به که نبود درد بیمارش
ز تاب قهر اگر ترسی میافراز از تکبر سرکه اول آتش افتد برق خور بر فرق کهسارش
نلرزی بر صراط اتر راست روباشی که میبینمصراط مستقیم مرد رفتاری به هنجارش
جوانا فرصت طاعت مده از کف که خوش نبودطهارت آنگه از پیری که آب افتد بشلوارش
دو عالم حق دهد مزد و تو در طاعت چو آن کودککه از کارش بود خوشتر اگر سوزی بیکبارش
ترا ای خودپرست از حق پرستی کی خبر باشدکه بهر نان و بیم جان سجود آری بناچارش
ترا گر دوست میباید چه فرق از خلد تا دوزختو جنت میداری بشهد و شیر و انهارش
درین ره مرد میباید که باشد راه بین ورنهچه سود از رفتن بی دیده همچون گاو عصارش
نه حیف از یوسف عقلت که دربند هوس ماندعزیز مصر جانش کن وزین زندان برون آرش
به زیر هر سر مویی تنت سری نهان داردتو خود واقف نمیگردی سر مویی ز اسرارش
بمعراج سبکروحان چو عیسی کی رسد آن کوگرانبارست همچون خرز ثقل معده انبارش
دلی کو پایه خود بشکند در حظ نفس آن بهکه چون هاروت آویزی بچاه غم نگونسارش
به عقل آدم شو آنگه سروری کن زانکه نادان راچه جای افسر دولت که بر سر ناید افسارش
چه باشد ظلم و نامردی بشو مظلوم اگر مردیکه مرد ازار کش باید نباید دست آزارش
مزن سنگ سلامت بر سبوی ما که خاک کسندارد اختیاری تا چه سازد چرخ فخارش
گر از اهل مروت باشی از طوفان چه غم داریمروت کشتی مردست و لطف حق نگهدارش
همه کس طور درویشان ندارد ایخوش آنمردیکه گیرد رنگ ایشان گر چو ایشان نیست کردارش
کی آب روی درویشان به دیناری خرد آنکوبه از صد ملک دینار باشد نیم دینارش
نوازش بیغرض باید نه چون دهقان بیهمتکه بخشد کشته را آبی بامید دومن بارش
کریم آنکس بود کو چون سهیل از تربیت کردنفراغت باشد ا رنگ عقیق و بوی بلغارش
چو داری خرمن هستی بغیری میرسان نفعیکه باد نیستی آخر بخواهد شستن آثارش
زیانی نیست بی سودی اگر هم سوختن باشدزیان عود از آتش بود بنگر بوی بسیارش
کمالی هست هر چیزی که بیش از آن نخواهد شدنخواهد مرغ شد تیری که برسازند طیارش
گرت خواب اجل آمد ز سیر جان چه درمانیچو تن از پا فرو ماند بود جان وقت رفتارش
تن خاکی است درج گوهر دل پاس او تا کیگهر بردار و درج خاک هم با خاک بسیارش
تو کی زین چرخ درهم گشته یابی رشته مقصودقضا سررشته کاری که داد از دست مگذارش
قضا از اقتضای «کل حزب» قسمتی کردهکه سرگین چین اگر گویی که گل چین زان بود عارش
مریض درد نخوت را اجل داروی درد آمدگران جان را ز جان برهان که میسازی سبکبارش
بلایی کز قضا اید بکش چون خود بلی گفتیکسی کی رنجد از قاضی چو میگیرد باقرارش
بدل تکرار حرفی کن که خواهی بر زبان راندنسخن گر قند محض آید پسندیده است تکرارش
نبی را چون پس از چل سال اظهار نبوت شدگرت سیری بود نتوان هماندم کرد اظهارش
ز غیرت نردبانی در ره معراج توحیدستکه نبود پایه اول بغیر از کرسی دارش
چو در کریاس سلطانی نیابی بی وسیلت رهچه جویی کبریای حق بجو در صفه بارش
ز پرواز بنی بال و پر جبریل درماندنبی غیر از ولی کس چون رسد در سیر اطوارش
نبی گر نقطه ذاتش نباشد مرکز هستیدرستی کی بود پرگار نه گردون در ادوارش
کجا علم نیی از جهل خود بوجهل بشناسدچه فرق از روز روشن چشم اعمی تا شب تارش
درین جنسیت صوری نبی آن عکس طوطی دانکزو طوطی صفت آدم بهم جنسی است گفتارش
به مردی گر کسی گیرد چو حیدر در جهان روزهملک در یوزه احسان کند در وقت افطارش
نبی قندیل نور آمد ولی شمعی از او روشنزهی شمعی که تا روز قیامت باشد انوارش
جمال شاهد نظم تو اهلی اهل دل بیندکه از کوته نظر پنهان بود حسن پری وارش
ز نظمم بوی مشگ اید که رشح آهوی کلکمسراسر نافه است اما نه رزاقست عطارش
درین کحل الجواهر ساختن من چشم آن دارمکه سازند این سواد شعر مردم کحل ابصارش
چو از کشف حقایق نام او سرالحقیقت شدبغیر از نام خود حرفی پی تاریخ مشمارش
فروغ گوهر نظمم چراغ اهل دل باداز چشم عیبجوی دشمنان یارب نگهدارش