گنج

بخش ۹۵ - یاد ایام نیک بختی و سعادت روزگار پیشین

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)۳۴ بیت
ایا ملک ایران انوشه بزیهمیشه زتو دور دست بدی
خوشا روزگاران فرخ زمانکه روم و فرنگ از تو جستی امان
بسی خرم آن روزگار خوشیکه بودت به هر سوی لشکرکشی
همی یاد بادا از آن روزگارکه استنبولت بود جای شکار
همه ایلغارت به آباد و بومهمه ترک تازت به یونان و روم
خوشا آن چنان روزگار کهنکه می تاختی تا ختا و ختن
زهی عصر و فرخ زمانی که باجتو را آمد از مصر و از کارتاج
خجسته زمانی که در هند و چیننبشتند نام تو را بر نگین
چه خوش بودی آن روز فرخ سرشتکه استرخ تو بود باغ بهشت
خوش آن عصر رخشان با ناز و نوشکه زرنوشت آباد بودی به شوش
مبارک بد آن عهد فرخنده بازکه بودی عروس جهان شهر راز
خوشا روزگاری که در اکبتانخرامان به هر سوی بودی بتان
خنک روز خرم چون او روزگارکه در بلخ برپا بدی نوبهار
خوش آن روز فرخنده ی دلستانکه چون گلستان بود زابلستان
کنم یاد آن روز با دار و بردکه شاپور طرح نشابور کرد
خوشا آن چنان روز با گیر و دارکه کشتی به دریات بودی هزار
نبد هیچ کس را همی تاب تونشسته به هرجای ستراب تو
خوش آن روزگاران سور و سرورکه بد مردم تو دو ره صد کرور
چه خرم بد آن روز بی درد و رنجکه آکنده بودی زمینت به گنج
سپاه تو بودی همه کوچ کوچزافغان و لاچین و کرد و بلوچ
زپنجاب بودی به سودان سپاهمدی داشت مکدونیا را نگاه
فزونت سواران نیزه گذارکمان آورانت برون از شمار
خوش آن دم که خسرو زایران زمینهمی تاخت تا پیش دریای چین
خوش آن روز خرم که کاوس کیبه سودان و مصر اندر افکند پی
خوش آن روزگاران که اسپندیاربرآورد از قوم سیتا دمار
شکسته شد از وی ده و نه سپاهبه بند گران بست ده پادشاه
خوش آن روز میمون که فرخ زریرسرشاه اسپرته آورد زیر
همه ملک یونانیان کرد پستبه آتینه بگزید جای نشست
خوش آن عصر فرخ که شاه اردشیرهمه مردم آتنه کرد اسیر
کنونت به تن هیچ نیرو نماندتو گویی که در دشت آهو نماند
از آن پهلوانان و اسب و سلیحنمانده به جا جز فسون و مزیح
دلیرانت امروز نازک بدننبرد آورانت همه سیم تن
وزیران کشور منیجک نهادامیران لشکر بت حور زاد
سپهدار جنگی به زخم درشتبه بزم و به رزم آوریدند پشت