بخش ۳۶ - وصیت داریوش به فرزند خود و بر تخت نشستن خشایارشا
چو یک چند بگذشت از روزگاربه فرزند گفتا شه نامدار
خشایار فرزند دلبند منجوان و دلیر و برومند من
بسی رنج بردم در این روزگارگشودم چنین کشور نامدار
دگر پیرو رنجور گشتم بسیبر این تخت و اورنگ باید کسی
سپارم به تو تخت و هم تاج راهمین کاخ و هم کرسی عاج را
بدان تو خدا را یکی بندهاییکی بندهٔ آفرینندهای
تو ای بندهٔ خاص یزدان پاکامیدت از او و از او دار باک
تو دیندار باش و بیآزار باشتو هم عادل و نیکپندار باش
مبادا شوی خود، اسیرِ غرورتو از مردم بیادب باش دور
به مرگ کسان هیچ منما شتابمکش بیگنه را نباشد صواب
به عدل و به احسان چو شاهی کنیبه قلب کسان پادشاهی کنی
چنان کن همه نیک خواهت شوندچه فرمان دهی سر به راهت نهند
خدا حافظ ای نوجوان پور منکه با تو همین بود دستور من
دگر دور من گشته اینک تمامشما زنده مانید با خاص و عام
چو این گفت پس دیده بر هم نهادبرفت از جهان شاه با عدل و داد
دریغا از آن شاه نیکو گُهَردریغا از آن سرور با هنر
همه ملک ایران ورا یادگاربود تا بود این چنین روزگار
تفو بر تو ای عالم بیوفاکه هرگز نکردی تو بر کس وفا
همه دامنت هست پر شهریاربخفته کنارت بسی نامدار
چنین است تا هست گردون به پایکی روی تخت و بسی زیر پا
رهایی ندارد دگر از تو کسامیدم به یزدان پاک است و بس
خشایار سوک پدر بر گرفتسیهپوش گردید و ماتم گرفت
همه اهل ایران به ماتم شدندسیهپوش گشتند و پر غم شدند
چو یک هفته بگذشت از سوک شاهخشایار شهزاده بر شد بگاه
پس از هفته ای شاه بر گاه شدولیعهدِ شَه بود و خود شاه شد
امیران همه خواندند آفرینهمه بوسه دادند روی زمین
بگفتند ای شاه جاوید بادفَرَش برتر از فَرِ جمشید باد
همیشه سَرِ تخت، جای تو بادخدای جهان رهنمای تو باد