گنج

شمارهٔ ۱ - چهارده بند ادیب الممالک در مراثی اهل البیت صلوات الله و سلامه علیهم اجمعین

وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)۱۶۸ بیت
باد خزان وزید ببستان مصطفیپژمرد غنچه های گلستان مصطفی
در هم شکست قائمه عرش ایزدیخاموش شد چراغ شبستان مصطفی
دور از بدن بدامن خاک سیه فتادآن سر که بود زینت دامان مصطفی
انگشت بهر بردن انگشتری بریددیو دغل ز دست سلیمان مصطفی
بیجاده‌گون شد از تف گرما و تشنگییاقوت و لعل و لؤلؤ و مرجان مصطفی
تا چوب کینه خورد به دندان شاه دیناز یاد شد شکستن دندان مصطفی
بوی قمیص یوسف گل پیرهن وزیدزد چاک دست غم به گریبان مصطفی
دارالسلام خلد که دارالسرور بودشد زین قضیه کلبه احزان مصطفی
یکباره آب کوثر و تسنیم و سلسبیلخون شد ز اشک دیدهٔ گریان مصطفی
طوبی خمید و حور پریشان نمود مویاز آه سرد و حال پریشان مصطفی
در موقع دنی فتدلی که شد درازدست خدا به بستن پیمان مصطفی
پیمانه‌ای ز خون جگر برنهاد حقبعد از قبول پیمان بر خوان مصطفی
یعنی بنوش خون که شب و روزت این غذاستخون خور همی که خون ترا خونبها خداست
چون مصطفی قدح ز کف دوست نوش کرداندرز پیر عشق به جان بندِ گوش کرد
زان باده ساغری به کف مرتضی نهاداو را هم از شراب محبت خموش کرد
ساقی کوثر از می خمخانه بلاجامی کشید و جا به درِ می فروش کرد
بوسید دست پیر دبستان عشق تاشاگردیش به مکتب دانش سروش کرد
برداشت پرده از رخ معشوق لم یزلآن کش خدای بر دو جهان پرده پوش کرد
با تارک شکافته در مسجد اوفتادآن کش پیمبر عربی زیب دوش کرد
فواره‌سان ز جبهت پاکش ز جای تیغجوشید خون و قلب جهان پر ز جوش کرد
زد چاک پیرهن حسن و شد حسین به تابکلثوم در فغان شد و زینب خروش کرد
آن یک به گریه گفت که هوشم ز سر پریدکز جوهر نخست که تاراج هوش کرد
گفت آن دگر که ساقی تسلیم و سلسبیلاین باده را ز دست که امروز نوش کرد
شه در میانه پرتو رخسار یار دیدجان را فدای جلوه روی نکوش کرد
خرگه برون ز خلوت آن جمع برنهادپروانه بود و جان به سر شمع برنهاد
آمد به یادم از غم زهرا و ماتمشآن محنت پیاپی و رنج دمادمش
آن دیده پر آبش و آن آه آتشینآن قلب پر ز حسرت و آن حال درهمش
آن دست پر ز آبله وان شانه کبودآن پهلوی شکسته و آن قامت خمش
دردی که بود داغ پدر آخرالدواشزخمی که تازیانه همی بود مرهمش
از دیده سرشگ فشان در غم پدروز دیده نظاره به حال پسر عمش
یک سو سریر و تخت سلیمان دین تهییک سو به دست اهرمن افتاده خاتمش
توحید را بدید خراب است کشورشاسلام را بدید نگون است پرچمش
مصحف ذلیل و تالی مصحف اسیر غمبسته به ریسمان گلوی اسم اعظمش
ام الکتاب محو و امام مبین غریبمنسوخ نص واضح و آیات محکمش
گه یاد کردی از حسن و هفتم صفرگه از حسین و عاشر ماه محرمش
آتش زدی به جان سماعیل و هاجرشخون ریختی ز دیده عیسی و مریمش
از گریه‌اش ملایک گردون گریستندکروبیان به ماتم او خون گریستند
آه از مصیبت حسن و حال مضطرشاحشای پاره پاره و قلب مکدرش
آن دردها که در دل غمگین نهفته داشتوآن زهرها که در جگر افروخت آذرش
آن طعنها که خورد ز دشمن به زندگیوان تیرها که زد پس مردن به پیکرش
یک لحظه ساغرش نشد از خون دل تهیبعد از شهادت پدر و فوت مادرش
نگشود چهره شاهد دولت به خلوتشننهاد پا عقیله صحت به بسترش
الله اکبر از لب آبی که نیم شبنوشید و سر زد از جگر الله اکبرش
ز الماس سوده رنگ زمرد گرفت سمیاقوت کرد جزع و چو بیجاده گوهرش
آهی کشید و طشت طلب کرد و خون دلدر طشت ریخت نزد ستمدیده خواهرش
زینب چو دید طشت پر از خون فغان کشیدگوئی به خاطر آمد از آن طشت دیگرش
چندان کشید آه که آتش گرفت چرخچندان گریست خون که گذشت آب از سرش
طشت زر و حضور یزید آمدش به یاداز دست شد شکیبش و از پا دراوفتاد
گر سر کنم مصیبتی از شاه کربلاترسم شرر به عرش زند آه کربلا
لرزد زمین ز کثرت اندوه اهل بیتسوزد فلک ز ناله جانکاه کربلا
ای بس شبان تیره که بالید بر فلکخاک از فروغ مشتری و ماه کربلا
گر یوسفی فتاد به کنعان درون چاهصد یوسف است گم شده در چاه کربلا
ای ساربان به کعبه مقصود محملمگر می‌بری بران شتر از راه کربلا
وی رهنمای قافله این کاروان بکشتا پایه سریر شهنشاه کربلا
شادی که من به کام دل خود مشام جامتر سازم از شمیم سحرگاه کربلا
ای کعبه معظمه فرق است از زمینتا آسمان ز جاه تو تا جاه کربلا
آه از دمی که آتش بیداد شعله زدبر آسمان ز خیمه و خرگاه کربلا
گوش کلیم طور ولا از درخت عشقبشنید بانک انی اناالله کربلا
پرتو فکند مهر تجلی ز شرق عشقموسای عقل خیره شد از نور برق عشق
آه از دمی که در حرم عترت خلیلبرخاست از درای شتر بانک الرحیل
کردند از حجاز بسیج ره عراقگفتند حسبی الله ربی هوالوکیل
با صد هزار آرزو و میل و اشتیاقمی‌تاختند سوی بلا از هزار میل
غم توشه رنج راحله‌شان مرگ بدرقهبخت سیاه همره و پیک اجل دلیل
تیر سه شعبه منتظر حلق شیرخوارزنجیر کین در آرزوی گردن علیل
میزد فرات موج پیاپی ز اشتیاقمیگفت و داشت دیده پر از خون چو رود نیل
کای قوم مهر فاطمه را کی سزد دریغمشتاق حضرت توأم ای سید جلیل
باز آ که مهد پیکر صد پاره‌ات منمای خسروی که مهد تو جنبانده جبرئیل
روز ازل مقدمة الجیش این سپاهشد نایب امام زمان مسلم عقیل
آن سالک سلیل محبت که مردواردر کف گرفت جان و نمود از وفا سبیل
روزی که از مدینه روان سوی کوفه شدآن روز نخل عشرت او بی شکوفه شد
القصه چون به کوفه رسید از صف حجازجادوی چرخ شعبده‌ای تازه کرد ساز
هر چند کار بدرقه در کوفه نیک نیستاما نخست خوب شدندش به پیشباز
کرد آن یکی غبار رهش توتیای چشمبرد آن دگر به بوسهٔ پایش دهان فراز
گفت آن یکی مرا به در خویش بنده گیرگفت آن دگر مرا به عطایای خود نواز
گفت آن مرا به خدمت خود ساز مفتخرگفت آن مرا ز مقدم خود دار سرفراز
اما چو آن غریب به مسجد روانه شدبهر ادای طاعت دادار بی نیاز
از صد هزار تن که ستادند در پیشیک تن نمانده بود چو فارغ شد از نماز
دید آن کسان که لاف هواداریش زدنددارند این زمان ز ملاقاتش احتراز
وآنان که دامنش بگرفتند با دو دستسازند دست کین به گریبان او دراز
بدخواه در کمین و اجل تیر در کماننه چاره‌ای پدید و نه باب نجات باز
خود را غریب دید فغان از جگر کشیدچون نی به ناله درشد و چون شمع در گداز
گفت ای صبا ز جانب مسلم ببر پیامهر جا رسی به کوی حسین از ره حجاز
کایشه میا به کوفه و سوی حجاز گردمن آمدم فدای تو گشتم تو باز گرد
در کوفه از وفا و محبت نشانه نیستوز مهر و آشتی سخنی در میانه نیست
کردار جز نفاق و عمل جز خلاف نهگفتار جز دروغ و سخن جز فسانه نیست
یا کوفیان نیافته‌اند از وفا نشانیا هیچ از وفا اثری در زمانه نیست
ای شه میا به کوفه که این ورطه هلاکگرداب هایلی است که هیچش کرانه نیست
این مردم منافق زشت دو رویه راخوف از خدای واحد فرد یگانه نیست
دارند تیرها به کمان برنهاده لیکجز پیکر تو ناوکشان را نشانه نیست
بهر گلوی اصغر تو تیر کینه هستوز بهر کودکان تو جز تازیانه نیست
هشدار ای کبوتر بام حرم که بسدام است در طریق و اثر ز آب و دانه نیست
بس عذرها به کشتنت آراستند لیکجز کینه تو در دل ایشان بهانه نیست
جانم فدای خاک قدوم تو شد ولیمسکین سرم که بر در آن آستانه نیست
این گفت و مست جرعهٔ صهبای وصل شدعکس فروغ دوست بدو سوی اصل شد
چون کاروان غصه به گیتی نزول کرداول سراغ خانه آل رسول کرد
مهمان مصطفی شد و هر دم حکایتیبا مرتضی و با حسنین و بتول کرد
از عترت رسول خدا هرکه را شناختافسانه‌ای سرود که او را ملول کرد
تا نوبت ملال شه تشنه لب رسیدآن شاه مرا به باختن جان عجول کرد
در صدر دفتر شهدا آمد از نخستامضای خود نوشت و شهادت قبول کرد
بار امانتی که فلک ز آن ابا نمودبرداشت تا شفاعت مشتی جهول کرد
آن تن که داشت بر کتف مصطفی صعودبر خاک قتلگاه ز بالا نزول کرد
وآنگه به خط و خاتم مستوفی قضاسرمایهٔ برات شفاعت وصول کرد
آه از دمی که تاخت ز میدان به خیمگاهوز خیمه باز جانب میدان عدول کرد
در شأن خویش و مرتبت خود به نزد حقگفت آنچه هیچکس نتواند نکول کرد
اتمام حجت ازلی را به صد زبانبا آن گروه بی خرد بوالفضول کرد
چندی میان معرکه هل من مغیث گفتچندی به فضل خود، ز پیمبر حدیث گفت
چندان کز این مقوله بر آن قوم بی ادببرخواند آن ستوده شه ابطحی نسب
یک تن نداد پاسخ وی را وز این قبلآزرده گشت خاطر شاهنشه عرب
آمد به قتلگاه به بالین کشتگانفریاد کرد با جگری خسته از تعب
کای دوستان محرم و یاران محترمای همرهان نیک و رفیقان منتخب
ای اکبر جوانم و عباس صف شکنای مسلم بن عوسجه ای حر و ای وهب
رفتید جمله در کنف رحمت خداخوردید نوشداروی غفران ز فیض رب
من مانده‌ام غریب در این دشت پر بلامحزون و داغدیده جگر خون و تشنه لب
خیزید و بر غریبی من رحمتی کنیدکامروز گشته صبح امیدم چو تیره شب
کشتند یاوران مرا جمله بی گناهخستند کودکان مرا جمله بی سبب
پژمرده از عطش، گل رخسار شیرخواربیمار را ز تشنگی افزوده تاب و تب
چون دید پاسخی نرسیدش به گوش جانز آن دوستان صادق و یاران با ادب
آهی کشید و گفت خدا باد یارتانخوش رفته‌اید آیمتان من هم از عقب
باد این خبر به سوی حرم برد در نهفتاصغر به گاهواره فغان برکشید و گفت
لبیک ای پدر که منت یار و یاورمدر یاری تو نایب عباس و اکبرم
مدهوش باده خم میخانه غمممشتاق دیدن رخ عم و برادرم
آب ار نمی‌رسد به لب لعل نازکمشیر ار نمانده در رگ پستان مادرم
در آرزوی ناوک تیر سه شعبه‌امدر حسرت زلال روان بخش کوثرم
در شوق آن دقیقه که صیاد روزگاربا ناوک کمان قضا بشکند پرم
خواهم به شاخ سدره نهم آشیان فرازتا بنگری که عرش خدا را کبوترم
هر چند جثه کوچک و تن لاغر است لیکاز دولتت هوای بزرگیست در سرم
آن قطره‌ام که سالک دریای قلزممآن ذره‌ام که عاشق خورشید انورم
با دستهای کوچک خود جان خسته رادر کف گرفته‌ام که به پای تو بسپرم
آغوش برگشای و مرا گیر در بغلتا گوی استباق ز میدان به در برم
شاه شهید در طرب از این ترانه شداو را به بر گرفت و به میدان روانه شد
آمد میان معرکه گفت ای گروه دونکز راه حق شدید به یکبارگی برون
از جورتان طپید به خون اکبر جوانوز ظلمتان لوای ابی الفضل شد نگون
دیگر بس است ظلم که شد از حساب بیشدیگر بس است جور که گشت از شمر فزون
این طفل شیرخواره سه روز است کز عطشنوشد به جای شیر ز پستان غصه خون
رنگ بنفشه یافته رخسار چون گلشبیجاده فام کرده لب لعل لاله‌گون
گیرم که من به زعم شما باشدم گناهاین بیگنه خلاف نکرده است تا کنون
آبی دهید بر لب خشکش خدای راکاندر دلش شکیب نه و اندر تنش سکون
گفتار شه هنوز به پایان نرفته بودکان طفل ناله‌ای ز جگر زد چو ارغنون
وآنگاه خنده‌ای به رخ شه نمود و خفتدیگر ز من مپرس که شد این قضیه چون
این قاصد اجل ز کجا بود ناگهانوآن را به حلق تشنه که بوده است رهنمون
شد پاره حلق اصغر بی شیر و تازه گشتزخم دل حسین جگر خسته از درون
نظاره کرد شاه به رخسار آن صغیربا ناله گفت نحن الی الله راجعون
ای آهوی حرم به خدا می‌سپارمتدر حیرتم که چون به سوی خیمه آرمت
آه از حسین و داغ فزون از شماره‌اشوآن دردها که کس نتوانست چاره‌اش
فریادهای العطش آل و عترتشتبخال های لعل لب شیرخواره‌اش
آن اکبری که گشت به خون غرقه عارضشآن اصغری که ماند تهی گاهواره‌اش
آن جبهه شکسته و حلق بریده‌اشآن ریش خون چکان و تن پاره پاره‌اش
آن ماه چارده که ز خون بست هاله‌اشآن آسمان که زخم بدن بد ستاره‌اش
آن سر که بر فراز نی از کوفه تا به شامبردند با تبیره و کوس و نقاره‌اش
آن نوعروس حجله حسرت که دست کینتاراج کرد زیور و خلخال و یاره‌اش
آن کودکی که درگه یغمای خیمگاهاز گوش برد دست ستم گوشواره‌اش
آن بانوی حریم جلالت که چشم خصممیکرد با نگاه حقارت نظاره‌اش
آن خسته علیل که با بند آهنینبردند گه پیاده و گاهی سواره‌اش
آن دست بسته طفل یتیمی که خسته گشتپای برهنه از اثر خار و خاره‌اش
داغی که کهنه شد به یقین بی اثر شودوین داغ هر زمان اثرش بیشتر شود
یا رب به اشک دیدهٔ گریان اهل بیتیا رب به سوز سینهٔ بریان اهل بیت
یا رب به داغ بی شمر آل فاطمهیا رب به غصه‌های فراوان اهل بیت
یا رب به نور آیت والشمس والضحییا رب به نص محکم فرقان اهل بیت
یا رب بدان صحیفه که کلک قدر نگاشتتوقیعش از جلالت و از شان اهل بیت
یا رب بدان پیاله پرخون که برنهادروز ازل قضای تو بر خوان اهل بیت
شاه جهان مظفردین شاه را بدارباقی به زیر چتر درخشان اهل بیت
فرمان او به مشرق و مغرب رسان که هستجانش اسیر چنبر فرمان اهل بیت
هر چند شد به رتبه سلیمان عصر خویشاز جان کند غلامی سلمان اهل بیت
سلطان عالمست که نامش نوشته شددر دفتر موالی سلطان اهل بیت
پاینده دار عم ولیعهد شاه راکو داده دست عهد به پیمان اهل بیت
روی نیاز سوده بر این کعبه امیددست ولا فکنده به دامان اهلبیت
همواره شاد دار دلش را که روز و شبباشد چو گوی در خَم چوگان اهل بیت
پاینده دار خسرو گیتی پناه رامنصور کن لوای ولیعهد شاه را