گنج

شمارهٔ ۱

وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)۸۰ بیت
غدیر خم رسید ای ساقی گلچهره می بایدمئی کو یادگار از دولت کاوس کی باید
بصحرا در شدن با لاله روئی نیک پی بایددر آنجا ساختن عود و رباب و چنگ و نی باید
ز رشک روی دلبر عارض گل غرق خوی بایدچمن پر ماه و پروین باغ پر زهره و جدی باید
طرب در باغ اکنون در سرا هنگام دی بایدگر امروز این طرب از دست بگذاریم کی باید
نشاط از دولت سالار اولاد لوی بایدبویژه در چنین روزی ثنا بر جان وی باید
امیرالمؤمنین کز مهر رویش مرده حی بایدز یزدان افتخارش بر خداوندان حی باید
چو بی فرمانش گردد توسن افلاک پی بایدوگر بی نام وی شد در جهان هر نامه طی باید
همایونا و شادا فرخا عید غدیر آمداز آن خوشتر که پیش از عید فرخ فر امیر آمد
در این عید همایون فر علی فرزند بوطالبهمان بر اولیا سرور همان بر اصفیا صاحب
چراغ دیده هاشم سراج دوده غالببدین ایزدی ناصر به شرع احمدی نایب
بفرمان خدا شد پیشوا بر حاضر و غایباز او مهتر که بود الحق جهانرا در همه جانب
که او شیر خداوند است و بر شیران همه غالباساس صورت امکان و سر وحدت واجب
پیاده از هوی بر توسن روح و خرد راکبز رویش مهرها لامع ز دستش ابرها ساکب
اگر صورت میان او و یزدان می نشد حاجبخدایش خواند می آسوده از تو بیخ هر عاتب
ز مهرش مهر شد شارق ز شرمش ماه شد غاربقضا در دست وی همچون قلم اندر کف کاتب
همایونا و شادا فرخا عید غدیر آمداز آن خوشتر که پیش از عید فرخ فر امیر آمد
امیر کاردان فرمانروای راستین آمددو گنج از گوهرش آکنده اندر آستین آمد
تو پنداری که رضوان بود و از خلد برین آمدبروئی فرخ و سیمین بخوئی عنبرین آمد
همش یسر از یسار اندر همش یمن از یمین آمدبر او از آفریننده هزاران آفرین آمد
برای نظم این سامان خداوندی مهین آمدکه خشمش بر گنه کاران عذابی بس مهین آمد
ز نادانی دونان خاطرش چندی غمین آمدبخشم اندر ز کار خلق چون شیر عرین آمد
چنان آمد که پنداری سحابی آتشین آمدبلائی هولناک از آسمان اندر زمین آمد
ولیکن عاقبت با سطوتش رأفت قرین آمدنخست آورد زهر اما در آخر انگبین آمد
همایونا و شادا فرخا عید غدیر آمداز آن خوشتر که پیش از عید فرخ فر امیر آمد
خبر بردند نزد میر اعظم کاندرین کشوربشوریدند کشوریان بروی مرزبان یکسر
ضیاء الدوله را بستند بر رخسار راحت دربرآشفتند با وی سفله ای چند از بد اختر
چو بشنید این خبر جوشید میر از خشم چون تندرکمر بربست و شد برباره چون تند ابراژدر
فرود آمد بپایان چون ز بالا رحمت داوربداندیشان دولت را همی داد از سخط کیفر
تن ملک از غمان آسود این دستور فرخ فرکه ملکت بود رنجوری دژم فرسوده در بستر
امیر کاردان چونان طبیبی نیک دانشوربامراض و علل دانا باعراض و سقم رهبر
پزشک آسا یکی را جان همی فرسود با نشتردگر یک را بنوشانید از آن جلاب جان پرور
همایونا و شادا فرخا عید غدیر آمداز آن خوشتر که پیش از عید فرخ فر امیر آمد
بگیتی با وجود میر نام از شر نمی مانددر آن سامان که میر آمد ستم دیگر نمی ماند
سران را آرزوی سرکشی در سر نمی ماندخسان را جز قبای ماتم اندر بر نمی ماند
بلی با موج دریا شعله اخگر نمی ماندبه پیش تند صرصر تل خاکستر نمی ماند
همایون آن امیری کو، رخش جز خو نمی مانددلش جز بر یکی دریای پرگوهر نمی ماند
دو دستش جز بدو گردون پر اختر نمی ماندلب لعلش بجز بر چشمه کوثر نمی ماند
چو آمد نام بأسش فتنه در کشور نمی ماندچو بر تابد حسامش مهر در خاور نمی ماند
چو جنبد خشمش از جا رنگ خشک و تر نمی ماندبداندیشانش را یک جان بصد پیکر نمی ماند
همایونا و شادا فرخا عید غدیر آمداز آن خوشتر که پیش از عید فرخ فر امیر آمد
تو دیدی میر نتوانست سیم و زر نگهداردنیارست از کرم در کیسه در گوهر نگهدارد
گمان بردی نیارد ملک را دیگر نگهداردخطا کردی که نه گردون و هفت اختر نگهدارد
عنان نه سپهر آنسان بدست اندر نگهداردکه فرزند گرامی خاطر مادر نگهدارد
بداد و بخشش و لطف و نعم لشکر نگهداردبفضل و دانش و حلم و کرم کشور نگهدارد
چو بر توسن زند مهمیز چرخ افسر نگهداردببازد دل قضا ترسد نیارد سر نگهدارد
چو با خنجر شکافد خصم و در معبر نگهداردتو پنداری مه از بهرام دو پیکر نگهدارد
نپندارم جهان را کس از او بهتر نگهداردکز آسیب جهانیانش جهان داور نگهدارد
همایونا و شادا فرخا عید غدیر آمداز آن خوشتر که پیش از عید فرخ فر امیر آمد
امیرا مردم این بوم بی مغزند و بی معنیمزن با خشمشان صدمت مکن با تیغشان انهی
ترا نشناختستندی کجا خورشید دید اعمیبدانستند اکنون ای مهین فرمانده و مولی
که فرمان ترا گردون کند با جان و دل اجریتوئی در چهره چونخورشید و اندر رتبه چون شعری
فرو چینی اساس ظلم را از صفحه دنییچنان کز کعبه دست حق منات و لات و العزی
امیرا عفو کن از جاهلان ای رحمتت اعلیبفر و نزهت و تاب و صفا از سایه طوبی
تراکت باغ الطاف است رشک جنة الماویپر از انهار شیر و شهد و اشجار و گل حمری
ببخش ای میر بر این گمرهان آزادکن یعنیکه شد دست تو و ذیل تو بر فضل و کرم حبلی
همایونا و شادا فرخا عید غدیر آمداز آن خوشتر که پیش از عید فرخ فر امیر آمد
امیرا الله الله تاب خشمت هیچکس ناردتن از پولاد و دل ز آهن، کسی هرگز کجا دارد
خدا را پیش از آن کاین خلق را خشمت بیو باردو یا تیغت فراز خاک سر شاهان همی بارد
کف راد کریمت گوی تا دلشان بدست آردردای عفو پوشاند بدست لطف بسپارد
خم رحمت بجوشاند شراب فضل بگساردمر اینان را چو فرزندان میر از مهر پندارد
به کاخ قدر بنشاند ز خاک تیره برداردبرای حفظشان صد پاسبان از عدل بگمارد
بنگذارد فلک زین پیش دلهاشان بیازاردتو گر بری گلوشان نه که چرخ از کینه بفشارد
امیرا راستی هر کس به خاکت روی بگذاردز جرم ار کوه دارد بخششت کاهیش نشمارد
همایونا و شادا فرخا عید غدیر آمداز آن خوشتر که پیش از عید فرخ فر امیر آمد
همه فرزند میرستند در هر گوشه این مردمبسایه دولتش آسوده زین شبرنگ آهن سم
معاذالله اگر فرزند سازد راه دانش گمنفرساید پدر جانش بزخم مار یا گژدم
بکاهد خاطرش تا دیو غفلت را ببرد دمامان ندهد که چون آدم براندشان بیک گندم
امیرا حشمتی داری بحمدالله براز انجمکواکب را توئی هشتم عناصر را توئی پنجم
درون مردمان چشمی درون چشمکان مردمولی با نار خشمت چرخ دو دستی زمین هیزم
نگردی سست و بیهوش ار بنوشی صدهزاران خمبویژه چون بگیری جام در روز غدیر خم
بگیری جام می در کف بیاری لعل ناب از کمهمی گوئی بساقی ده همی گوئی بشاهد قم
همایونا و شادا فرخا عید غدیر آمداز آن خوشتر که پیش از عید فرخ فر امیر آمد
خداوندا دو سالستی که من یک چامه نابستمبرون از درگهت خود چامه بندی کی توانستم
از آن روزی که در خاک درت همچون گیارستمبدرگاه تو استادم بخرگاه تو بنشستم
نه با سردار خو کردم نه با سالار پیوستمبهر جا حبل امیدی گمان می رفت بگسستم
ز انعام خداوندان گیتی دست بر شستمبت آز و شره را در بغل یکباره بشکستم
نه این کار از هوس کردم، نه این بند از طمع بستمکه نتوان کیمیاگر شد مرا چون کان زر جستم
من از خوی تو دلگرمم من از بوی تو سرمستمنخواهم شد ز کویت تا روان اندر بتن هستم
خدا را ای جهانبان بیش از این مگذار از دستمکه دور از درگهت چون ماهی افتاده در شستم
همایونا و شادا فرخا عید غدیر آمداز آن خوشتر که پیش از عید فرخ فر امیر آمد