شمارهٔ ۱ - سرود ملی
ز راه کرم ای نسیم سحرگهسوی پارسا گرد بگذر از این ره
به سیروس از ما بگوی کای شهنشهچرا گشتی از حال این ملک غافل
که گشته چنین خراب و تبه، فتاده ز غمرعیت شده، بحال پریش و به روز سیه
ز برای خدا، ز طریق وفا، بنگر سوی ماکه جهان به ما، شده چون قفس، به گلو رسیده همی نفس
تو بودی که لشگر به قفقاز راندیو زانجا بشط العرب باز راندی
ز ارمینیه سوی اهواز راندیخراسان و ری و وصل کردی به موصل
کنون چه شدت که بیخبری، به کشورخود نمی گذری، به جانب ما نمی نگری
ز برای خدای، ز طریق وفا، بنگر سوی ماکه جهان بما شده چون قفس، به گلو رسیده همی نفس
تو با فارس انبار کردی مدی راگرفتی کریسوس شاه لدی را
نمودی عیان فره ایزدی راشکستی بهم سقف و دیوار بابل
سپاه تو کرد، چو عزم سفر، به ساحل روم به دشت خزراحاطه نمود ز بحر و ز بر
ز برای خدای، ز طریق وفا، بنگر سوی ماکه جهان به ما شده چون قفس، به گلو رسیده همی نفس
دریغا که اقلیم سیروس و دارافتاده است در بحر غم آشکارا
تو ای ناخدا همتی کن خدا رامگر کشتی ما برد ره به ساحل
رسد فرجی ز عالم غیبچنانکه رسید بصهر شعیب
ز برای خدای، ز طریق وفا، بنگر سوی ماکه جهان به ما شده چون قفس، به گلو رسیده همی نفس
چو ویرانه شد ملک کی، کشور جمز علم و هنر باید افراشت پرچم
ز همت کمر ساخت از عدل خاتمز تقوی کلاه و ز دانش حمایل
ز ساقی علم شراب بنوش، بجهد تمام به علم بکوش، لوای هنر بگیر بدوش
ز برای خدای، ز طریق وفا، بنگر سوی ماکه جهان به ما شده چون قفس، به گلو رسیده همی نفس